تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
سبز و آرام

 

 

 

با وسواس همیشگی نگاهم را فرو بردم داخل گلوله های سبز و آبدار.

-این لوبیای سحر آمیزه؟

می دانستم آنجاست.سایه اش روی من و گلدان کوچکم چند ثانیه پیش متوقف شده بود.چیزی نگفتم.

-بزرگ شده؟!

خوشحال شدم برایش مهم است.اشاره کردم بیاید نزدیک تر.

گفتم:ببین.این کوچولوئه رو می بینی؟ جدیده.

گفت:این که قبلا ام بود.

گفتم: نه نبود .این قبلیه رو دیدی.می بینی؟بزرگ شده.حالا یکی دیگه داره میاد.

گفت:می گم که!

نگاهش کردم.ادامه داد:این لوبیای سحر آمیزه...نه نه ببخشید،کاکتوسه سحر آمیزه!

باز نگاهش کردم.

-آخه پس چرا قد نمی کشه؟

-می کشه ولی آروم آروم .

نوک زبانم رو برایش در آوردم.ادامه دادم: وقتی تو خوابی!

راستش را بخواهی اصلا خیال شوخی کردن نداشتم.فقط می خواستم تلخ نگویم تا باورم کند.ولی چه فایده؟ وقتی نخواهد زیر بارش برود ،نمی رود.کوچک تر ها،سخت زیر بار حرف آدم می روند.

گفت:وقتی ام بیدارم ،نگاهش نمی کنم.وقتی ام از تشنگی تلف شه، بازم نگاهش نمی کنم.وقتی ام کرم بذاره...

گفتم:صبر کن صبر کن...

و سرم را چند بار بالا پایین بردم تا صبور باشم.

-این ها به هفته ای دوبار آب احتیاج دارن.باغچه صیفی جات نیست که...گیاه کویره!

نگاهم کرد.چیزی از نگاهش خواندم.

گفتم:خنگه!مبادا من نیستم آبش بدی ها؟

گفت:نه که کشته مرده شم؟!

گفتم:خوب چرا نیستی؟

گفت:بره اینکه وقتی من خوابم قد می کشه.

گفتم:ولی می کشه

سایه رفت.چند روز دیگر گلوله سبز کوچک راه خودش را پیدا می کند.برای دیدنش نیاز نیست با ناخن،بزرگتر ها را کنار بزنی.و آرام آرام از زیر سبزی چاقش یک جوانه دیگر سر در می آورد.

|+| نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 1  توسط الناز  |