تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
از تنهایی

کریم رفته بود بازار.گفته بود وقتی بر گردم میام می شینم پای صحبتت.گفته بود:"می آم می شینم پای منبرت".و قش قش خندیده بود

توی باغچه قدم می زدم.داشتم فکر می کردم باید به او چه بگویم.جمله هایم را مرتب می کردم.گوشه روسریم گیر کرد به خارهای بوته گل محمدی که گوشه دیوار در هم پیچیده بود،کشیده شد وسنجاقش در رفت. نزدیک بود از سرم جدا بشود.از وقتی موهام به سفیدی زده،روسری را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم.حقیقتش این است که حوصله گره بزرگ روسری را  که زیر گلویم مچاله می شود ندارم.

شمعدانی ها صف کشیده بودند کنار حوض.با دستم آبشان دادم.بوی خاک بلند شد.صدای اذان از دوردست به گوشم رسیده بود.وضو گرفتم.یک نوه دارم که از بقیه شیرین زبان تر است.اسمم را گذاشته"مامان سجاده ای".تازگی نمی توانم به سرعت قبل نماز بخوانم،کمرم یاری نمی کند.یاد کاهل نمازی های جوانی هم افتاده ام.خوف برم داشته.همیشه چند رکعت نماز قضا می خوانم.نوه هام خیلی کوچک هستند.فکر می کنند من همه طول تاریخ یک پیرزن تنها بوده ام.یک مادربزرگ خوب و آرام مثل پیرزن سریال "خونه مادر بزرگه".به من احترام می گذارند و گاهی هم از سر و کولم بالا می روند.من بدم نمی آید اینقدر محبوب باشم،اما گاهی دلم می خواهد زودتر بزرگ شوند و بپرسند تا برایشان از جوانی هایم تعریف کنم.از وقتی که حیاط خانه پدری را روی سرم می گذاشتم.دلم می خواهد برایشان تعریف کنم،اوایل بلوغ....استغفرالله...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود...

این کریم فرزند آخرم است،هنوز پای سجاده بودم که رسید.

گفت:قبول باشه.

گفتم:قبول حق،آقا

لباس هاش را از کیسه در آورد و روی سجاده ام پهن کرد.گفتم:مبارکه، انشالا لباس دامادی.

گفت :ایشالا.

گفتم: این شلواره تنگت نیست مادر؟

گفت:دوره زمونه صرفه جوییه.

گونه اش را لمس کردم.خیره شدیم توی چشم هم.شاید یک لحظه طول نکشید.سرش را انداخت پایین.

خواستم بگویم "این دختره به دردت نمی خوره"خواستم بگویم"غریبه س" ،"سنگین رنگین نیست".

اما نمی دانم چرا یاد جوانی های خودم افتادم.اوایل بلوغ...آن بهار فراموش نشدنی...استغفرالله...چه می گویم؟...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود.

|+| نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 15  توسط الناز  |