تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
دلتنگی به سبک ابتذال ترانه

 

برای :«بهت زدگی آغوش پدرم وقتی کابوسم را گریستم»

و با تشکر از حلقوم لس آنجلس به خاطر ریشخند فرهیختگی ام

 

 

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دریارو نوشتی

همه دنیارو نوشتی

دل مارو بنویس

بنویس هرچه که مارو به سر اومد

بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم

لحظه هارو می کشیم،نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم

توی این پاییز بد،فکر بهاریم

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله زد،بس که دویدم

تو اگر رسیده ای مارو خبر کن

چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی

از غبار بی سوار شب گذشتی

تو که عشقو با نگاه تازه دیدی

بادبان به سینه دریا کشیدی

دل دریارو نوشتی

همه دنیا رو نوشتی

دل مارو بنویس

بنویس از ما که عشقو نشناختیم

حرف خالی زدیمو قافیه باختیم

بگو از ما که تو خونه مون غریبیم

لحظه لحظه،در فرارو در فریبیم

ابی

|+| نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 13  توسط الناز  | 

 

 مرثیه ای پدرانه و دخترانه برای وطنم

 

بگذار قدم زنان و شرمنده بگذرم

از سکوت ساکت روزنامه عصر

در صحرای سرد آگهی

در صحرای سرد تسلیت

===

بر من و دخترم

از پشت پنجره

راهی گشوده اند

تا جشن شمارش شلاق

بر پوست ابریشمین تو

ای پسر عموی درختان

نگاه کن پسر عموی سپیدار

نگاه کن صدای رعشه جنگل

ما پنجره مان را گشوده ایم

تا آفتاب گل آلود را

بر آیینه بنشانیم

با ما خطوط خسته ذهن دختران نابالغ

در روز نامه های دولتی پیر می شود

چرا که در هراس نیافتن تو پسر عموی گیاهان

می ترسم از

یائسگی درختان و دختران

 

از بیژن نجدی

با اندکی دستکاری

|+| نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 19  توسط الناز  | 

طنز
حسنی یه روز اومد از مدرسه... با لب و لوچۀ آویزون نشست
انگاری که کشتی اش غرق شده... یا که بابا ننه رو داده زدست

مادرش گفت حسن خاک تو گورم.... چی به روزت اومده ؟راست بگو
لبو لوچت چرا اینجوری شده؟.... این خودش برام معماست، بگو

حسنی آهی کشید از ته دل:.... پدر عشق بسوزه به خدا
شده ام عاشق اون دختری که.... شده ان تازگی همسایۀ ما

ننه اش دوبامبی زد توی سر ش.... بچه و این غلطا خاک تو سرم
آخه این حرفو کی باور می کنه.... به ای زودی شده عاشق پسرم

دختر همسایه هم ده سالشه... پسر بی چشم و روی بی حیا
جون عمّت تازه پونزه سالته.... تو کجا حالا و عاشقی کجا

نبینم بری به دنبال دلت.... ایکارا خیلی خطرناکه حسن
عشق و عاشقی در ایدورو زمون....مثل کبریت و در باکه حسن

حسنی گوشش به این حرف ننه.... گوییا اصلا بدهکار نبود
آخه طفلک دیگه عاشق شده بود.... پس ای حرفا به جز آزار نبود

حسنی گفت ننه ، حتی وزیر... دیگه درد دل ما رو می دونه
واسۀ همین زیر گوش ما ها.... قصۀ شیرین صیغه می خونه

اگه میخوای که نیفتم به گناه.... دختره رو، برا من صیغه بکن
برای حجلۀ این تازه عروس.... وسط اتاقمون تیغه بکن

ننه این حرفا که از حسن شنید.... سبز شد روی سرش یک دو تا شاخ
دس گذاش روقلب و رو به قبله شد.... دیگه حتی نتونس بگه یه آخ

گفت« جاوید » منم مثل حسن.... لب و لوچم داره آویزون میشه
نمیدونم شامل حال منم.... حرفای وزیر مهربون می شه؟
 
 
 
منبع محمد جاوید
|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 13  توسط الناز  |