تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
تا زمستان شهر چیزی نمانده است...
 

- جای واژه هایم در حادثه ی آغوشت گرم است؟

-خیالت راحت.  اما مگر  فراموش کرده ای رودی که جاری است یخ نمی زند؟

|+| نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 18  توسط الناز  | 

اودیسه ی حنجره ها

صدای بلندگو همیشه از صدای حنجره بلند تر است.

یعنی اصلا فلسفه اختراع بلندگو همین است.وقتی می خواهی به فناوری بلند کردن صداها دهن کجی بکنی کمی خنده دار می شود...

فریاد زدن+کف زدن+سوت کشیدن+پا کوبیدن+بوق زدن+هو کردن+...

کم که می آوری یک نفر آن وسط فریاد می زند: مرگ بر بلندگو!

ناخودآگاهِ هیچ کس این جمله-شعار را تکرار نمی کند.

همه می خندند.

آدم پشت بلندگو هم می خندد.بعد از بلندگو موسیقی پخش می شود.انگار یک کارناوال توی ریودوژانیرو.بعد از آن همه جیغ می کشند و فرار می کنند.آدم پشت بلندگو دیگر نمی خندد.میان راه بازگشت اما دوباره صدای بلندگو بلند است.سخنرانی آنلاین پخش می کند.داری چند تا فحش آب دار آب نکشیده نثار حضور پررنگ بلندگو می کنی که یک نفر مثل شوهر خواهر علی فتاح-رمان من او- جلویت سبز(سبز نه، کرمی یا خاکستری!) می شود.اولش کمربند به پایینش را می بینی بعد پا می گذاری به فرار.نمی دانی از قدو قواره کوچک خودت فرار می کنی یا از اخم شوهر خواهر علی فتاح!

جلوی اولین آبسرد کن می ایستی.

اهدایی پدر شهید...

نمی دانی تندی فلفلناک گلویت را سرفه می کنی یا نگاه نچ نچ وار بعضی را.چگونه می توانی توضیح دهی چند بازپک(بر وزن بازدم!) عمیق سیگار را که توی صورتت خالی کنند روزه ات شرعا باطل است؟

آب اما چیز خوبیست.لیوان یک بار مصرف هم به تعداد زیاد روی آبسردکن اهدایی پدر شهید هست.

یاد فریاد ریتمیک همت و باکری می افتی.آب ننوشیده را داخل لیوان یکبار مصرف ذخیره می کنی.چند قدم نرفته ای که باران می گیرد.لیوان یک بار مصرف را نگاه می کنی.از خجالت می گذاری اش روی کاپوت یک پیکان پارک شده.خیسی ابر را با خود می بری تا گیت مترو. سکوی مترو پر از حنجره است. قطار که از راه می رسد دیگر بلندگو نمی گوید :از تابلوهای راهنما استفاده کنید.فکر می کنی لابد اینجا چون پایین تر از سطح زمین است فلسفه اختراع بلندگو به چالش کشیده شده است!

میان فریاد حنجره ها پناه می بری به واگن زنانه.اینجا هم پر از چالش است:

«ایستگاه بعد: یار دبستانی من!»

 

خانه که می رسی تازه غصه ات می گیرد.به خاطر خانمی که سیلی زد به پریشانی  موهات و «حرامزاده» ات نامید.

نمی دانی از کشف حجاب میان فریاد و فرار، بر خود می پیچی

یا از اینکه سند ازدواج پدر و مادرت را همراه نداشتی

یا از شباهت بدبختانه آن خانم با مادر بزرگت

و از اینکه مردم داشتند هجوم می بردند به رکیک بودن سخنش و تو نا امیدانه دست بر سینه هر دو طرف می گذاشتی:بس کنید...بس کنید...

یا از...

یا از چرخش ایدئولوژیک بلندگوهایی که با تو می خندند و ناگهان بر حنجره ات و بر حجابت و بر مشروعیت نطفه ات خشم می آورند!

بلاگفا بسته است.با جی میل هم نمی توانی درددل کنی.دردناکی بغضت را با تنهایی خود آزارانه ات در میان می گذاری:

زنک نباید این حرف را می زد

نباید می زد

نباید می زد

من فقط آمده بودم که بتوانم روزی اگر لازم شد صادقانه روایت کنم

...

باران بی وقفه می بارد

|+| نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0  توسط الناز  | 

رها و سها

سلام.

 

قول داده بودم عکس یاکریم هامو بذارم اینجا راستش عکس هم انداختم.با سواد مکتبیم هم یه کم با فتوشاپ خوشگلش کردم اما نمی دونم چرا یه جورایی شد که نشد بذارم...

 

دو تا جوجه ی خوشگل که اسمشونو گذاشتم رها و سها .بعدشم به سرعت شروع کردن به رشد. توی یک هفته شدن درست مثل مادرشون(پدرشونو که ما آخرم ندیدیم).داشتن اندازه ی مادرشونم می شدن که خوب من رفتم مسافرت.دیروز وقتی از سفر برگشتم رفتم سر بختشون .فکر می کردم باید حسابی بزرگ شده باشن .تصور کردم هنوزم اونجا نشستن زل زدن به من دارن دادو فریادای خاموشمو از توی نگاهم تصفیه می کنن...

 

 

 

توی کتاب خونم فقط یه لونه بود با یه عالمه فضله ...

 

همه چیز تموم شده بود به این سرعت...

 

 ...

...

بعدشم رفتم سر بخت لباس چرکهام...

 

 

 

اما نمی دونم چرا تاشب خودمو جای پدر و مادرم حس می کردم و یاکریم هارو جای خودم...

رفته بودم توی فکر که لابد واسه اوها هم این 22سال به همین سرعت گذشته...پس حتما حس دیروز من رو هم تجربه کردن...

خلا... بی حاصلی...

یه روز به خودشون اومدن دیدن اون اطراف پرنده پر نمیزنه

حتی پر زدن پرندشونو هیچ وقت ندیدن...

وقتی تو اوج گرفتن پرندتو توی آسمون نمی بینی از کجا معلومه که اصلا اون لنگ لنگان ازاون اطراف دور نشده باشه ؟؟!!

شایدم یه جایی همون اطراف  محو شده....

 

 

ای کاش یه یاکریم بی تفاوت با یه عالمه فضولات چنش آورنبودم!

(حالا که اینو می نویسم نه مثل اغلب مواقع دپ می زنم نه به پوچی رسیدم!!!اتفاقاحالم حسابی خوشه )

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 12  توسط الناز  | 

التماس نامه یا اعتراف نامه الناز خاتون!!!!

سلام

 این نامه ی سرشار از عشق و ارادت را برای شرکت محترم مخابرات می نویسم

من از طریق این پست حقیر رسما اعلام می کنم که بنده به هیچ وجه در دو روز گذشته هیچ پمپ بنزینی را آتش نزده ام.شیشه های هیچ بانکی را هم پایین نیاورده ام.اصولا هم کاری به کار سهمیه بندی ندارم.چون نه ماشین دارم نه پولی برای خرید ماشین در آینده.ماشین ابوی هم جسارتا cng سوز می باشد.همچنین نه یک لیسانسه ی بی کار با خداد سر عایله و یک پراید قسطی جهت مسافر کشی هستم و نه پیک موتوری طرف های بازاربزرگ که یک لیتر بنزین برایم کم یا زیاد باشد.(البته اعتراف می کنم صبح روز 4شنبه مورخه ی 6 تیر 1386 جسارتا و بدون هیچ قصد سوئی با صدای تلفن یک آشنای دیوانه که زنگ زده بود آمارپمپ بنزین های محله ی ما رو بگیره از خواب پریدم.همین و همین!)و اصولا هم از بوی گند بنزین سرم گیج می رود.

من فقط یک معتاد smsیه مفلوک هستم که از امروز بعد از ظهر سرویس پیام کوتاهم قطع گردیده است.حالا از شما مسئولین مخابرات عزیز در خواست می کنم یا تشریف بیاورید بنده را ببندید به تخت تا ترکم شود. یا این که سرویسsmsاین جانب را متصل کنید.قول می دهم که هیچ sms سیاسی اجتماعی اقتصادی...ای برای احدی نفرستم هر کس هم برایم فرستاد نفرینش کنم.

 با تشکر قبلی از همکاری صمیمانه شما عزیزان

یک شهروند اتوبوس سوار

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 23  توسط الناز  | 

سکوت از نوع زنونه!
این روزا مملکتمون شده همون اتوپیای خوشگل شازده پسرای خیلی خود دار که دیگه هیچ دریچه ای جهت فسق و فجورو گناه واسشون باز نشه تا خدای نکرده بخوان تقوای الهی پیشه کنن!!!

 

 

توی شهر شایع شده(من خودم تو اتوبوس استراغ سمع نمودم !)بیان این آقایون محترم با زبون خوش خواهران پاک آفتاب مهتاب ندیدشونو به هم تعارف بزنن!تا دیگه بساط فساد هم از دامن خودشون پاک بشه هم رفقاشون هم آبجی های محترمه شون....

ادامه مطلبم تجربه ی شخصیمه ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 12  توسط الناز  | 

باد و سپس باران
از لابلای یقه های ایستاده چشم ها خیره شده بودند به وزش باد میان پارچه های سیاه
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 12  توسط الناز  | 

آن روز های سالم سرشار
ما خودمون بودیم. اونا نبودن.اون ادم فضایی های بدذات فیلما نبودن!!!...ما خودمون بودیم که یه اسپری رنگ خاکستری دست گرفتیمو تا می تونستیم پاشیدیم توی صورت این شهر.این شهر گاهی دوست داشتنی خودمون!ما بودیم که هی گاز دادیم گاز دادیم تا ته تکنولوژی.که یه وقت عقب نمونیم ... خود ما بودیم با این مغزای بزرگ خودمون که توش پر از فکرای رنگیه

اونا نبودن خود ما بودیم ....حالا هم اگه بچه ها چشاشون قرمزه...اگه همه تو این شهر گاهی دوست داشتنی گریه می کنن....اگه همه اخما تو همه...اگه هیچ کس خوشحال نیست...اگه هممون جامون تنگه...ما خودمون مسئولیم ...هیچ کس به جز ما مسئول نیست.ما مسئول پژمردگی بچه ها هستیم همین بچه ها که به جای الا کلنگ ترافیک می بینن...به جای سرود بوق بوق میشنون...

آره ما مسئولیم .دروغ چرا؟؟

من نمی دونم شاید تو ناخودآگاهمون یه موجود بی مسئولیت داره وول می خوره...یه موجود که مسئولش ما هستیم.!!من از کجا بدونم؟من فقط انقدر می دونم که ما مسئول بچه هایی هستیم که به دنیا میاریم...

من از کجا بدونم؟شاید همون موجود بی مسئولیته که مجبورمون می کنه بی تفاوت باشیم...یا یه عده ای رو بکنیم مسئول خودمون بعد در مواقع لزوم تقصیرارو بندازیم گردن اونا.آخر سر هم اصلا به وجدانمون فشار نیاد که مسئولیت مسئول شدن اونا گردن ماست...مهم اینه یکی مسئول باشه همین!!!حتی اگه مسئولیت پذیر نبود.!!!!!

من نمی دونم.اصلا من چرا باید بدونم؟مگه من چه کاره ام؟من فقط انقدری که لازمه می دونم!انقدری می دونم که دارم خفه می شم.که بابای بیچام همش سردرد داره.انقدری که دختر خاله ی کوچولوم نمی تونه خوب درس بخونه.انقدری می دونم که خیلی کلافه ام....که دارم خفه می شم..داریم دست وپا می زنیم...

من چرا باید بدونم؟؟؟چی به من می رسه؟؟؟من فقط باید بشینم دعای بارون بخونم واسه نجات خودم وواسه نجات این شهر گاهی دوست داشتنی خودمون....

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16  توسط الناز  |