من معنای محاصره را در شهر بی دروازه نمی خواهم!
من معنای ترس را میان دندان های لرزان و انگشتان یخ زده نمی خواهم
من معنای سرفه را میان اکسیژن وحشی پیاده رو نمی خواهم
من معنای دلشوره را میان خطوط بریده ارتباط نمی خواهم
من معنای فریاد را میان آرام های عاشقانه نمی خواهم
من معنای فرار را میان چمن های ترد نمزده نمی خواهم
شهر و عشق مدت هاست جمع نمی شوند!
شهر من
ما هر دو زنیم
دلم برای سرمای بی پناه تحقیر تنت می سوزد
دلم برای خراش های تجاوز روی صورت اشک زده ات
دلم برای زخم های اخم که حاشیه جوی هایت مثل راه راست ورم کرده می سوزد
دلم برای ضجه های پیش از زایمانت
دلم برای صبوری های کودک نیم خدایت می سوزد
نه اشتباه نکن نماز را نمی گویم(راستی نماز جمعه چند رکعت است؟!)
راهپیمایی روز قدس را می گویم
چه جور کتانی باید بپوشم؟!
آمدم بگویم قسمت چهارم سریال کمدی-درام را از تلوزیون دیدم.بدجوری کیف کردم.آن هم در گیرودار شوی هرشب احسان علی خانی که زور می زند چند قطره اشک از ملت بگیرد.و میان قیافه مضحک حمیدماهی صفت که دیدن قیافه اش آدم را یاد قرکمر های استادانه اش می اندازد و حالا پوست انداخته و عجب معنویتی می دهد به شب های پر فیض ماه رمضان!
آمدم بگویم اما نا گهان گویا عاشقانه ای از ذهنم تراوید...
می نویسم...
ننویسم؟
نکند باید جواب عاشقی ام را یکی از همین روز ها پس بدهم؟!
بی صدا اگر بخواهی
بله عزیز من.می شود نسیم
با صدا اگر بخواهی
بازیگوشی گنجشک هاست لابلای شاخ وبرگ زبان گنجشک حیاط
تو امروز عصر چایت را با صدا می خوری یا سکوت؟
من که از آن گازهای لعنتی زیاد استشمام نکردم
وتمام مدت در خیابان آتش روشن بود
و در آن زیرزمین نمور غریبه
پسری که گلویش پر از ترکش بود
سیگارهایش را بین مردم پخش می کرد.
سنگینی سینه ام برای بودن یک دلیل می خواهد
یک دلیل!
محکم تر از سابقه برونشیت
یا حتی آن بخار طعم دار.
یک دلیل
مثل هفته ها بغض
یا سالها فریاد
«رهایم کن از این رهایی در بند
از این قرار بی سامان
از این نفس های بی هوا
از این سفرهای بی جا وجاده
...
واژه نمی پوشاندم،و من مثل یک جنین در خود فرو رفته ام،نه آنقدرها پاک،نه آنقدرها بی فلسفه.
مثل یک جنین از بی واژگی در خود فرو رفته ام...از سرمای سکوت...از سخن های بی مخاطب و از روزنه های ...از روزنه های مشکوک.
دست به سینه نشسته است رو برویم.سرش پایین است و ذهن درهمش را میان کفپوش اتاق تفسیر می کند.شاید خاطراتش را میان لوزی های کفپوش دفن می کند.انگشتانش را لابلای هم فرو کرده و انعطاف عضلاتش را مدام چک می کند.مثل یک قهرمان المپیک که برای آخرین پرتاب آماده می شود.نگاه من اما در ابعاد اتاق می دود.میز ،تابلو،ساعت،کفپوش،آدم ها،زاویه کاملا نود درجه دو دیوار،که حس ملال می دهد.که آخر دنیا چه قدر نزدیک است،چه قدر تیز ،چه قدر ساده...به فلسفه آفرینش فکر نمی کنم.نه!آنقدر ها دور نیستم...ذهنم از پرسپکتیو اتاق دورتر نمی رود...همین نزدیک ها هستم...نزدیک سرهای در سینه فرو افتاده
فلسفه آفرینش!چه سوژه روشنفکرانه ای...من چه قدر دورم از فکر های نورانی...از روزنه های نورگیر کلبه روستایی..طوسی دیوارهای این اتاق،به اندازه تمام قطب سرد است.و شکست زاویه ها به اندازه یک جنین بی فلسفه و سکوت آدم ها به اندازه یک عشق بلندپروازانه،بی هیاهو.
امروز از آن روزهاست،از آن روزها که سطح هوشیاری ات از معاش فراتر نمی رود و نمی خواهی که برود.می خواهی این پایین میان موهای در هم تنیده مرد روبرویی سرگردانی ات را تماشا کنی و خیال کنی که او هیچ وقت یک قهرمان المپیک نخواهد شد.هرچه قدر هم که انگشتانش را بکشد...هیچ قهرمانی از این در بیرون نخواهد رفت و المپیک فقط در قاب تلوزیون قابل درک است.امروز از از آن روزهاست که به خودت نهیب می زنی و خودت هم دیگر مورد توجه خودت نیستی...سطح هوشیاری امروز پایین است،مثل سطح دریا زمان جذر که تمام تفاله هایش را تف می کندبه تن ساحل.
دریا دل می زند به دریا و دست از عشقبازی کودکانه اش می کشد و بزرگ می شود...به اندازه عمق دریا بزرگ می شود و به اندازه اندوه ساحل وسیع...
ساحل وسیع می شود.به اندازه ردپای خدا وسیع می شود.این آغاز رهایی است.رهایی تصاحب گر از فعل تصاحب و رهایی تفاله ها از سرگردانی ماه...
ورهایی
رهایی...
رهایم کن از این رهایی در بند
آغوش بی دریا...
رهایم کن
...»
من به تکرار رسیده ام
مثل یک پرگار...
هاشور بزن مرا
و همه شعر هایم را
تا واژه کم کم رنگ ببازد
تا من آرام آرام محو شوم!!!!!
امروز
آمده بودی روی درخت باغمان...
موسیقی سر به آسمان کشیده قار قار خزان زده ات را شنیدم
اما خواهش شاه بلوطیه چشمانت را ندیدم
....
تا به طلاییه باغمان سپید نپاچیده اند
دوباره سری به ما بزن
کلاغ بیچاره!
سیاه تنت را اینجا به میهمانی رنگ های داغ بسپار
اینجا سرمای انگشتان خسته ای هر روز باران برگ ها را همراهی می کند
از ارتفاع یک و نیم متری چنار تا نمناکی زمین.
ویران می آیی
ویران می آیی
مثل همیشه همراه صدای پچ پچ سکوت
در گوش بی گوشوار حیرت من
ویران می آیی دیروز من
مثل همیشه تا عمق جنگل های وحشی
زیر پلک های تر من
ویران می آیی دیروز با شکوه من!
مثل همیشه بی زمان و بی مکان
تا این حباب شفاف!منزلگاه من
ویران می آیی هرروز... همیشه...
با آتش سرد نگاه خسته ات
روی تخت سنگ آن کنار
به تماشا...
تماشای این حباب شفاف !منزلگاه من
لابلای خروش پرزرق وبرق موجها!!
نیاز عشق می آورد
عشق وابستگی
وابستگی حسد.
******
دوست داشتن تعهد می آورد
تعهد صبر
صبر "گذشت"
******
حال اگر نمی توانی ببخشی
لزومی ندارد به عشقت شک کنی
به تعهدت شک کن!
کدام سالهای غفلت؟کدام سالهای فراموشی؟در کدام یک از کوچه های کوچک بی دغدغه ی کودکی قصه آغاز شد؟با کدام واژه؟کدام نگاه؟
از کجا این این خیابان پر درخت سوت وکوریک طرفه ی بی بازگشت آغاز شد؟من کجا بودم؟من کجا سرگرم بودم؟پی کدام بادبادک کدام آب نبات؟
کجا بودم من کجای این خیابان؟روی کدام سکوی رفیع مشغول ایراد نطق های آرمان خواهانه ی بلوغ خودم؟کجای این بازار پر رونق لعنتی پی یک سیر هویت دربدر بودم؟
کجای این خیابان کتاب می خواندم؟سرود می خواندم؟...نمایش نامه های عاشقانه اجرا می کردم؟کجا؟کجای این خیابان قلبم از هیجان زنگ ورزش بلند بلند می طپید؟
کجای این خیابان بزرگ می شدم؟
از کجای این خیابان پیدایم شد؟
...
قصه از کجا آغاز شد؟من اهل این طرفها نیستم...
خانه ی من...چند خیابان بالاتر ...
نه چند محل آن طرف تر...
نه...خدایا...
خانه ی من...خانه ی من صد فرسخ آن طرف تر از دنیاست...
من راه گم کره ام...
...
...
...
من آن مسافر
که راهش در مه ناپدید شده
وجای قدم هایش هر آن از مه پر می شود
من آن مسافر بیگانه از گرما
که انگشتانش از صد فرسخی آتش گز گز می کند
من آن مسافر
که زندگی اش را کیسه کیسه کرده
هرسو با خود می کشد
و باد میان شانه هایش زوزه می کشد
من آن مسافر خاکستری
که خواب های آبیش تبخیر شدند و
خواب های ارغوانیش خاکستر
من آن مسافر
که تمام روز با خورشید قدم می زند و
به گوش فلق لالای خداحافظی می خواند
من آن مسافر
که گاه گاه به بازی زمانه تن می دهد
وهربار برنده میشود!
بی غرور
بی افتخار می خواند:
یادم
تو رافراموش !
من آن مسافر تنها
که انگشتان بی تفاوت عشق هم میان راه
از لابلای انگشتانش سر خورد
من آن مسافر گمراه
زیر سایه ی حجم بزرگ خدا
همیشه به فکر تفکیک سایه روشن هاست
من آن مسافر تلخ
که دفتر خاطرات شیرینش را
هرچه ورق می زند تهی است
من آن مسافر
کنار آب
که صدای قوطی مچاله ی وجودش را
در حنجره ی جوی نگاه می کند
نگاه کن مرا
نگاه کن
از این مسافر تنهای تلخ خاکستری گمراه
تنها نگاه می ماند
....
تمام شد
رفتند
تو ماندی و سکوت
(سکوت یعنی دیوار های دیروز فرو ریخت
دیوار های کوتاه قدیمی دیروز
که نه پیچک داشت
نه مرمرین بود
نه هیچ گاه زیبا بود
که همیشه آرزو می کردی زیبا شوند
ولی چشم بر هم زدی و فرو ریخت
هیچ شد
حیرت شد
سکوت شد .)
بی ترس
بی امید
بی فردا
دو چشم حیران بی منظره
بی هجوم بادبادک های رنگی رویا
که گاه گاه می آمدند و
از رنگ سیرابت می کردند
و باد می آمد آنها را می برد
و می دویدی به دنبالشان
و همیشه فرار می کردند به افق
تمام شد
رفتند
رنگ ها رفتند
باد بادک های دیروز که فرار می کردند
در حاشیه ی افق محو شدند و دیگر هم
نمی آیند به زمینه ی خاکستری آسمان رنگ بپاچند ...
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید!
در این سکوت تلخ شبانه
در این حیرت تهی از زمزمه های الهام
در این سکوت وسکوت !
در این چشم های همیشه جوینده وهرگز یابنده
در این هبوط دردناک بی حاصل
در این حصار تنهایی سرد بی روزنه
در این سکوت و سکوت!
اسیر وسوسه ام !
وسوسه ی شوم همیشگی
همان وسوسه ی دردناک تحول !
بلوغ !
رسیدن !
...
خدا می داند که این شفیره ی خسته ی ذهنم
یا نمی دانم قلبم
دوباره چه قدر درد می کشد
به عشق و به انتظار پوست انداختن !
ومن چه قدر درد می کشم
شاید درد زایش
زایش از دستانم
(از شاه راهی که از قلبم به دستم کشیده شده
چیزی در انتظار بیرون طراویدن است )
ومن درد می کشم
و اسیر وسوسه ام
اسیر وسوسه ام و این درد عجیب برایم شیرین است!
یعنی یک دنیا تکرار
یعنی تا عمق آینه ها انعکاس واژه ی "ما"
یعنی تا همیشه نگاه
تنها نگاه
تنها نگاه
تنها نگاه
.....
آه آن روز که آینه ات شکست
من شدم انعکاس هیچ
وتکرار همیشه ی تهی
وتو
نه ! تکه های تو
انعکاس همه چیز جز من!
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
خدایا!آن هجوم نورانیت کو تا در عمق طلایی اش غوطه ور شوم؟؟
آن آبی بیکران دریایی ات کو تا با پای برهنه آرام آرام به آن وارد شوم و وجودم آرام آرام در آن فرو رود؟
آن کهکشان پرستاره ی وجودت کو تا در شب تنهایی ام در آن غرق شوم ؟
بی خیال همه
بی خیال خودم
ستاره هایت را تماشا کنم
که به خط نور و خیال می نویسند:
این پهنای پهناور تا همیشه امتداد حضور اوست!
تا همیشه
خدایا حضورت را از وجودم دریغ نکن
آمین!...