تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
تا زمستان شهر چیزی نمانده است...
 

- جای واژه هایم در حادثه ی آغوشت گرم است؟

-خیالت راحت.  اما مگر  فراموش کرده ای رودی که جاری است یخ نمی زند؟

|+| نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 18  توسط الناز  | 

شهر و عشق مدت هاست جمع نمی شوند!

 

من معنای محاصره را در شهر بی دروازه نمی خواهم!

من معنای ترس را میان دندان های لرزان و انگشتان یخ زده  نمی خواهم

من معنای سرفه را میان اکسیژن وحشی پیاده رو نمی خواهم

من معنای دلشوره را میان خطوط بریده ارتباط نمی خواهم

من معنای فریاد را میان آرام های عاشقانه نمی خواهم

من معنای فرار را میان چمن های ترد نمزده نمی خواهم

شهر و عشق مدت هاست جمع نمی شوند!

 

شهر من

ما هر دو زنیم

دلم برای سرمای بی پناه تحقیر تنت می سوزد

دلم برای خراش های تجاوز روی صورت اشک زده ات  

دلم برای زخم های اخم که حاشیه جوی هایت مثل راه راست ورم کرده می سوزد

دلم برای ضجه های پیش از زایمانت

دلم برای صبوری های کودک نیم خدایت می سوزد

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 19  توسط الناز  |