امروز باز بی آر تی سوار بودم.دیدم سبیل به سبیل های خیابان انقلاب، امروز درجه دار شده اند.فکر کردم باز توی دانشگاه از «یا حسین» ، «هل من ناصر ینصرنی» می طلبند.پیامک زدم گفتند امن و آرام است.
دختر بچه روی پله نشسته بود و همان طور که کش مقنعه اش را دور شکوفه های مانتو اش می پیچید آواز می خواند:«آقا پلیسه زرنگه...» یادم افتاد هفته نیروی انتظامی را.
داشتم فکر می کردم به عکسی که مدت ها قبل دیده بودم.کلاغی که روی سر مترسکی نشسته بود و به کاه زیر کلاهش نوک می زد.خانوم کلاسور به دست ناگهان در آغوشم بود.با این ترمز خشن به خودم آمدم.پلیس راهنمایی باطوم به کمر میدان فردوسی، زل زده بود به شمارش معکوس چراغ راهنمایی!
این روزها آمار تصادفات خیلی بالاست.من شک ندارم مهم ترین دلیلش پلیس راهنمایی و رانندگی سر چهارراه فردوسی است.این روزها می بینم به شکل خیلی شهوت انگیزی کف دست و انگشتانش را به نوک گرد باتومش می ساید.و من هر جا می روم از دیگران می پرسم :پلیس راهنمایی از کی باتوم به دست شده است؟
و هیچ کس نمی تواند جواب دقیقی بدهد.
البته در اماکن غیر استراتژیک هنوز پلیس راهنمایی و رانندگی به تکنولوژی روز مجهز نشده است
داشتم از تصادفات می گفتم.تصادفات این روزها.اولش خواندم که بعد از سی سال نمایندگان ایران و امریکا در حاشیه نشست ژنو به تنهایی پشت درهای بسته رفته اند!
گفتم خوب این که چیزی نیست .بالاخره هر چیز شروعی دارد.مثل جریان باتوم و میدان فردوسی!
لابد چین و روسیه و ونزوئلا و بورکینافاسو پاسخگوی نیاز های روزافزون ما نبوده اند.شاید هم آن روی کثیف کمونیستشان را به ما نشان داده اند!
بالاخره آدم جایی کم پی به اشتباهاتش می برد و می گوید:...
بعضی ها هم البته معتقدند اعتراف پشت درهای بسته کیفش بیشتر است!
اما قضیه از جایی تصادفی شد که شنیدم اولین محموله یک کشتی آمریکایی درحال سرریز شدن به بندر بوشهر است! من یاد جوک هایی افتادم که بعد از «مذاکره پشت درهای بسته» هاشمی و مرحوم بی نظیر بتو توی شهر دهان به دهان می گشت!
خوب هر مذاکره ای نتایجی برای دو طرف دارد... قسمت خیلی تصادفش هم اینجاست که این محموله شامل هزاران راس گاو!!!!است.که می رود به سمت املاک شرکت پگاه...
این یکی دیگر مثل نتایج مذاکرات هاشمی و بی نظیر بتو لطیفه و افترا نیست...واقعا اولین محموله سرریز شده پس از مذاکرات دوجانبه :گاو است!!!
چه تصادفی.
تو بگو :مرگ بر امریکا!
من می گویم: مرگ بر گاوهای 1+5
دستی سطل بزرگ آب و کف را از مغازه بیرون می آورد.آب و کف در هوا موج زیبایی می گیرد و بعد مثل یک سیلی محکم پاشیده می شود به سطح پیاده رو.رگه های باریک آب حباب دار به زودی به راه می افتند و می آیند به طرف من و جوی آب.نشسته ام زیر سایه درخت و پیاز پوست می کنم.چند رگه به هم متصل می شوند و همزمان از فاصله بین دو بلوک جدول می ریزند داخل جوی.بلند می شوم.ظرف بزرگ پیاز را می گذارم روی پیشخوان و می گویم:آقا فرهاد من از فردا نمی آم.
آقا فرهاد دارد چربی های لابلای موهای ساعدش را با آب داغ می شوید.
خیره می شود به چشم هام.
می گوید:سه روز شد؟
می گویم:امشب می شه.
- امون از جوونای امروز!
- وقت ندارم.باید برم
- برمی گردی شهرستان؟
- نه
نمی داند شهرستان من چند محله آن طرف تر است.چند کیلومتر به سمت غرب.حاشیه بزرگراه را که بگیری به زودی می رسی به شهرستان من.مادر آنجا گوشه ای نشسته وچند دقیقه یک بار اشک از گوشه چشمش راه می گیرد.چند ساعت یک بار دست می برد لابلای موهاش و لبهاش را انقدر می گزد تا خون راه بیوفتد.بلند نمی گوید تا وحشت سراسر خانه را پر کند اما زیر لب مدام می گوید:سه ماه ، سه ماه!
و حواسش هست که ناگهان در اتاق کسی باز نشود.حواسش هست که هنوز برای دسته جمعی عزاداری کردن سه ماه زود است.حواسش هست که من از حالا دیگر شریک غصه و غم خانواده نیستم.
حاشیه بزرگراه را به سمت شرق می گیرم.بوی پیاز را مثل نشانه ای از زنده بودن از کف دستانم می گیرم.بعد دستم را می کنم داخل جیبم.داخل کوچه پس کوچه ها بوی غذا می آید و صدای آواز خواندن بچه ها و دعوای زن و شوهرها.پیرمرد پشت کتاب هایی که سالهاست روی هم چیده شده اند مچاله شده و سیگارش را با ولع پک می زند.
می گویم:بابا نمی بندی؟ دیر وقته!
می گوید:بابا نیستم
و اشاره می کند یک صندلی را از کتاب خالی کنم و بنشینم.
می گویم :بابا پاکنم داری؟
دست می کوبد به پیشانی اش.با هیجان می گید: نه فقط کتاب.فقط کتاب.
می آید نزدیک و دستش را می گیرد زیر چانه ام.می گوید:به! پس آب دماغت کو بچه؟
می گویم:جای دوری نرفته بابا..اینجا همون شکلیه..
می گوید:تو عوض شدی..ماشالا.چه بزرگ شدی...
نگاهش می کنم.صدایش را صاف می کند و می گوید:برو بچه تا نزدمت.
لبخند نمی زنم.می گویم:بابا پاکن نمی خواستم.
می گوید: می دونم.پسر بچه ها شیطونن.
می گویم:نه بابا،متوجه نیستی...
می گوید:فکر می کنی نیستم.هستم بچه جان.تو چشات برق کنجکاوی رو از صد فرسخی می دیدم.
سکوت می کنم.ادامه می دهد.
-آخه من این کاره ام!
باز ادامه می دهد: این ورا؟!
سکوت می کنم.سر حال آمده:کتاب شبگردت کرد یا عاشقی؟!نکنه مث من قوزی شی؟!
می گویم:کاش می شدم.
می گوید:لب بگز بچه.
دست روی گونه ام می گذارد و صورتم را می گرداند سمت دیگر مغازه.بلند می شوم.لحظه ای بعد لابلای بوم ها و سه پایه ها و رل های رنگ روغن مثل یک موش پرسه می زنم.زیر پیشخوان شیشه ای نگاهم متوجه صدها پاکن رنگارنگ می شود که کنار هم چیده شده اند.انگشتم را فرو می کنم داخل شیشه .
-این چند؟
اشاره ام از شیشه رد نمی شود.
-کدوم؟
-این دیگه..
-مرد عنکبوتی رو می گی؟
-نه بابا.این یکی.ملوان زبل.
-دویست.
دویست تومانی را می گذارم روی پیشخوان و ملوان زبل را صاحب می شوم.
دستم را دراز می کنم سمت پیرمرد.دست می دهد.
-مرد شدی!
-شدم
-باز می آی؟
-نمی تونم.
به بدنش کش و قوس می دهد و می گوید :هوا خوبه.
نوک انگشت هام یخ زده.
می گویم:تهران داره فصل می خوره!
می گوید:فصلشو دوست داری یا فصل خوردنشو؟
می گویم:فصل خوردنشو.
خم می شود و به سرعت درجا می زند.
-مسابقه تا دم آبخوری؟
-تشنه ام نیست که.
-کاپ هایی هم که می دن طلا نیست.
زن و مردی که از کنار نیمکت رد می شوند به دیالوگمان خیره می شوند.ما هر دو لبخند می زنیم.من به تنهایی خمیازه می کشم.با دست های شل و آویزان بلند می شوم کنارش قرار می گیرم.ژاکتم را فرو می کنم داخل کیفم.وانمود می کنم می خواهم زیپش را ببندم نمی توانم.انگشت هاش می آید نزدیک برای کمک کردن.کیف را پرت می کنم توی بغلش و یک نفس می دوم تا آبخوری.چند نفس عمیق می کشم.چشم هام را می بندم.هوا از باران دیشب بوهای خوبی می دهد.نوک انگشتهام رو فرو می کنم داخل مچم.با انگشت شست گیرشان می کنم.کمی گرم شده ام.کسی تنه می زند.چشم باز می کنم .اخم های مرد گرمکن پوشی دور می شود.خودش هم مثل صدای پاها و نفس زدن های تندش کنارم نیست.برمی گردم.نه او،نه کیفم،نه بطری آبمیوه .نیمکت خالی است.چشم می دوانم اطراف.می نشینم.کم کم سردم می شود.انگشت هام را فرو می کنم زیر بغلم.مچاله می شوم.سرمای خفیف لذت بخشی است.بطری آب را از عقب می آورد جلوی صورتم.
می گویم:دویدم تشنه ام شد.
بطری آب را سر می کشم.آب با طعم خفیفی از آبمیوه.