یک برداشت خام از سرمشق:"سراب"کلاس نویسندگی خلاق
سراپایش هیجان بود.مدام ساعت نگاه می کرد.نیم ساعت وقت داشتیم ولی نمی توانستم حرفی پیش بکشم.حواسش با من نبود.
آداب مهمان نوازی حکم می کرد سکوت را بشکنم.
-بیا و بی خیالش شو..
-چی؟دارم لحظه شماری می کنم!
-انقدر که تو دنبال این چیزایی آدم دلواپس می شه.
-یه قسمتیش هم دلواپسیه.
-خوب که چی؟آخرش که چی؟
به فکر فرو ررفت:خوب چه کار کنم عاشقشونم.
گفتم:اینم شد عشق؟هزار تا پروانه داشته باشی یا هزارو یکی چه فرقی داره؟می تونی تصور کنی اصلا هزار و پونصدتا اند...تو که نمی شماری!
خیره شده بود به من.
گفتم:نمی فهممت!
گفت:پاشم برم راحت تری.
گفتم:متنفر نیستم!نمی فهمم.
کیفش را پرت کرد روی کاناپه و دوباره نشست.عصبی شده بود.
گفتم:اونجایی که قرار گذاشتی خطرناکه.یه وقت یه بلایی سرت بیاد...می خوای بیام؟
گفت:بار اولم که نیست
خنده روی لبش نشست.با خودم گفتم خدارو شکر به دل نگرفته.
گفت:عکسشو واسم میل کرده.محشره ترکیبی از سفید و طلایی.انگار قلمکاری شده.می گه از آفریقا شکارش کرده.
گفتم:وقتی همه پروانه های دنیارو داشتی بعد چی می شه؟
نمی خواستم سرزنشش کنم.همدردی می خواستم.می خواستم کمک کند معنی چنین علاقه ای را بفهمم.
بلند شد کیفش را انداخت روی دوشش.
گفتم:نمی خواستم مسخره کنم...من فقط نمی ف...
گفت:تو که هیچ کدوم از پروانه های دنیا رو نداری چی؟چی داری؟هان؟!
گفتم:دیوونه.خیلی خری...کجا؟
گفت:با فرهیختگیت تنها بمون.
در را بست و رفت
نمی خواستم سرزنشش کنم.حبابی از خلا داشت داخل مغزم رشد می کرد.دنبال راه حلی برای آن می گشتم.
مرثیه ای پدرانه و دخترانه برای وطنم
بگذار قدم زنان و شرمنده بگذرم
از سکوت ساکت روزنامه عصر
در صحرای سرد آگهی
در صحرای سرد تسلیت
===
بر من و دخترم
از پشت پنجره
راهی گشوده اند
تا جشن شمارش شلاق
بر پوست ابریشمین تو
ای پسر عموی درختان
نگاه کن پسر عموی سپیدار
نگاه کن صدای رعشه جنگل
ما پنجره مان را گشوده ایم
تا آفتاب گل آلود را
بر آیینه بنشانیم
با ما خطوط خسته ذهن دختران نابالغ
در روز نامه های دولتی پیر می شود
چرا که در هراس نیافتن تو پسر عموی گیاهان
می ترسم از
یائسگی درختان و دختران
از بیژن نجدی
با اندکی دستکاری