تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
از کجا آغاز باید کرد؟؟
شروع این قصه کجاست؟این قصه ی کدام سالهاست؟

کدام سالهای غفلت؟کدام سالهای فراموشی؟در کدام یک از کوچه های کوچک بی دغدغه ی کودکی قصه آغاز شد؟با کدام واژه؟کدام نگاه؟

از کجا این این خیابان پر درخت سوت وکوریک طرفه ی بی بازگشت آغاز شد؟من کجا بودم؟من کجا سرگرم بودم؟پی کدام بادبادک کدام آب نبات؟

کجا بودم من کجای این خیابان؟روی کدام سکوی رفیع مشغول ایراد نطق های آرمان خواهانه ی بلوغ خودم؟کجای این بازار پر رونق لعنتی پی یک سیر هویت دربدر بودم؟

کجای این خیابان کتاب می خواندم؟سرود می خواندم؟...نمایش نامه های عاشقانه اجرا می کردم؟کجا؟کجای این خیابان قلبم از هیجان زنگ ورزش بلند بلند می طپید؟

کجای این خیابان بزرگ می شدم؟

از کجای این خیابان پیدایم شد؟

...

قصه از کجا آغاز شد؟من اهل این طرفها نیستم...

خانه ی من...چند خیابان بالاتر ...

نه چند محل آن طرف تر...

نه...خدایا...

 خانه ی من...خانه ی من صد فرسخ آن طرف تر از دنیاست...

من راه گم کره ام...

 ...

...

...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16  توسط الناز  | 

آن روز های سالم سرشار
ما خودمون بودیم. اونا نبودن.اون ادم فضایی های بدذات فیلما نبودن!!!...ما خودمون بودیم که یه اسپری رنگ خاکستری دست گرفتیمو تا می تونستیم پاشیدیم توی صورت این شهر.این شهر گاهی دوست داشتنی خودمون!ما بودیم که هی گاز دادیم گاز دادیم تا ته تکنولوژی.که یه وقت عقب نمونیم ... خود ما بودیم با این مغزای بزرگ خودمون که توش پر از فکرای رنگیه

اونا نبودن خود ما بودیم ....حالا هم اگه بچه ها چشاشون قرمزه...اگه همه تو این شهر گاهی دوست داشتنی گریه می کنن....اگه همه اخما تو همه...اگه هیچ کس خوشحال نیست...اگه هممون جامون تنگه...ما خودمون مسئولیم ...هیچ کس به جز ما مسئول نیست.ما مسئول پژمردگی بچه ها هستیم همین بچه ها که به جای الا کلنگ ترافیک می بینن...به جای سرود بوق بوق میشنون...

آره ما مسئولیم .دروغ چرا؟؟

من نمی دونم شاید تو ناخودآگاهمون یه موجود بی مسئولیت داره وول می خوره...یه موجود که مسئولش ما هستیم.!!من از کجا بدونم؟من فقط انقدر می دونم که ما مسئول بچه هایی هستیم که به دنیا میاریم...

من از کجا بدونم؟شاید همون موجود بی مسئولیته که مجبورمون می کنه بی تفاوت باشیم...یا یه عده ای رو بکنیم مسئول خودمون بعد در مواقع لزوم تقصیرارو بندازیم گردن اونا.آخر سر هم اصلا به وجدانمون فشار نیاد که مسئولیت مسئول شدن اونا گردن ماست...مهم اینه یکی مسئول باشه همین!!!حتی اگه مسئولیت پذیر نبود.!!!!!

من نمی دونم.اصلا من چرا باید بدونم؟مگه من چه کاره ام؟من فقط انقدری که لازمه می دونم!انقدری می دونم که دارم خفه می شم.که بابای بیچام همش سردرد داره.انقدری که دختر خاله ی کوچولوم نمی تونه خوب درس بخونه.انقدری می دونم که خیلی کلافه ام....که دارم خفه می شم..داریم دست وپا می زنیم...

من چرا باید بدونم؟؟؟چی به من می رسه؟؟؟من فقط باید بشینم دعای بارون بخونم واسه نجات خودم وواسه نجات این شهر گاهی دوست داشتنی خودمون....

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16  توسط الناز  |