تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
عیدی وعروسک
نشسته بودم سر پله های حیاط و داشتم دور سبزه ی عیدمان روبان می پیچیدم.تو در را باز کردی و آمدی داخل .توی دستت یک کادو بود هم قد خودت و تو به زور آن را از در کوچک خانه مان آوردی تو .من دویدم و کاغذ کادوی بادکنکیه دور آن را باز کردم .داخلش یک عروسک بود هم قد خودم.آمدم ان را از پله ها بیاورم بالا زورم نرسید و من و عروسک با هم چپ شدیم ....

ناگهان از خواب پریدم ...

دویدم قرآن را از سر تاقچه برداشتم و لای تک تک برگهایش را گشتم.هیچی نبود.

 

|+| نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 15  توسط الناز  | 

عیدی و شیشه

 

دستش را گذاشت روی شیشه تا من هم از این طرف بگذارم درست روی دستش مثل فیلم ها.من اهمیت ندادم.گوشی را برداشتم او هم برداشت.با سر اشاره کردم روسری اش را بیاورد جلوتر .دلخور شد ولی به روی خودش نیاورد.گفت:"سلام"   

 گفتم:"سلام"  

 گفت:"داداش عیدت مبارک. دو تا عید دیگه تحمل کنی تمومه".  

 گفتم:"همه خوبن؟"  

دست کرد از داخل کیفش  یک دستمال در آورد.با هیجان تای آن را باز کرد و گرفت روبروی صورتم.حاشیه ی دستمال را به زیبایی گلدوزی کرده بود و یک گوشه ی آن اول اسمم را نوشته بود.صدایش را صاف کرد و گفت:"سال نو مبارک.".صورتش را از پشت دستمال آورد بیرون و خندید.

گفتم :"این دیگه چیه؟ لازمم نیست .سیگاری چیزی میووردی."

خواست چیزی بگویداما نگفت .بلند شد و بدون خداحافظی رفت.من به یاد بچگی هایمان افتادم که عنکبوت می انداختم داخل پیراهن نوی عیدش .وصدای جیغش حیاط کوچک خانه مان را بر می داشت.چه روزهایی بود!

با خودم گفتم:بی خیال سال دیگه باز پیداش می شه.

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 12  توسط الناز  | 

یک طرح
زیپ کیفش را محکم بست و دستهایش را روی زانو هایش گذاشت و با یک حرکت سریع و عصبی بلند شد.سرش را انداخت پایین وبدون هیچ صحبتی راه افتاد.داشتم از عصبانیت می ترکیدم. دلم می خواست یک چیزی بگوید تا من هم جوابش را بدهم ودعوایمان شود .دستانم می لرزید.هر لحظه می خواستم بلند شوم و خفه اش کنم .ولی انگار چیزی مرا به صندلی چسبانده بود.دستهایم را مشت کرده بودم ولی باز لرزش انگشتانم را حس می کردم .چشمانم داغ شده بودهر قدم که بر می داشت منتظر بودم برگردد ویک چیزی بگوید تا دعوایمان شود .یا شاید یک سیلی حواله اش کنم.دلم می خواست از پشت هلش دهم تا ببینم در صورتش چه خبر است .دوست داشتم وحشتزده باشد .

وقتی به در خروجی رسید برگشت.در صورتش فقط یک لبخند تمسخر بود .نه خشم نه ترس نه التماس .

همان نیرو که مرا به صندلی چسبانده بود ناگهان انگار بر خلاف جهت عمل کرد و مرا به سمت او دواند

هلش دادم .پشت سرش خورد به چارچوب و دستش آرام آرام از دستگیره جدا شد.من به صورتش زل زده بودم و فقط خون می دیدم

|+| نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 14  توسط الناز  | 

آغاز
...و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

خدایا!آن هجوم نورانیت کو تا در عمق طلایی اش غوطه ور شوم؟؟

آن آبی بیکران دریایی ات کو تا با پای برهنه آرام آرام به آن وارد شوم و وجودم آرام آرام در آن فرو رود؟

آن کهکشان پرستاره ی وجودت کو تا در شب تنهایی ام در آن غرق شوم ؟

بی خیال همه

بی خیال خودم

ستاره هایت را تماشا کنم

که به خط نور و خیال می نویسند:

این پهنای پهناور تا همیشه امتداد حضور اوست!

تا همیشه

خدایا حضورت را از وجودم دریغ نکن

آمین!...

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 15  توسط الناز  |