برای :«بهت زدگی آغوش پدرم وقتی کابوسم را گریستم»
و با تشکر از حلقوم لس آنجلس به خاطر ریشخند فرهیختگی ام
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ماست
دل دریارو نوشتی
همه دنیارو نوشتی
دل مارو بنویس
بنویس هرچه که مارو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه هارو می کشیم،نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد،فکر بهاریم
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد،بس که دویدم
تو اگر رسیده ای مارو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوار شب گذشتی
تو که عشقو با نگاه تازه دیدی
بادبان به سینه دریا کشیدی
دل دریارو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل مارو بنویس
بنویس از ما که عشقو نشناختیم
حرف خالی زدیمو قافیه باختیم
بگو از ما که تو خونه مون غریبیم
لحظه لحظه،در فرارو در فریبیم
ابی
فلش بک:
آن زمان دانشجو بودم.کلاس جمعیت شناسی یا شاید مدد کاری داشتیم.انقدری یادم است که استادمان دکتر شین!! بود.با دوستم آخر کلاس نشسته بودیم و تمام طول کلاس سعی کرد که مرا راضی کند کمپین یک ملیون امضا را امضا کنم!از حقوق از دست رفته زنان می گفت..من گفتم اعتقادی به این بازی ها ندارم.گفتم این چیزها حقوق از دست رفته زنان را باز نمی گرداند.تازه با چند تا از بندهایش هم اصلا موافق نبودم.
زمان حال:
داشتم در خانه پشت به تلوزیون به یک چیزی ور می رفتم.شاید اس ام اس بازی می کردم یا یک همچین کاری.انقدری یادم است که پشت به تلوزیون بودم و داشتم فکر می کردم کاش گوش آدم هم یک چیزی مثل پلک داشت.بیست و سی تمام شد.بعد از بیست و سی دوباره صدای خانم مجری بیست و سی آمد.گفتم: لعنتی!!!حتما بیست و چهل و پنجشم ساختن...موضوع برنامه کمپین یک ملیون امضا بود!
بگذریم که اصل حرفش همان ها بود که توی کلاس دینی ابتدایی می گفتند تا بترسیم مبادا از یک تار مو آویزانمان کنند!یا مدیر توی صف جوری که ما «مانتویی ها» جلوی «چادری ها» از خجالت آب شویم، تذکر می داد.
بگذریم از اینکه در راستای اهداف برنامه شوک و آژیر و امثالهم ،پدر و مادر ها را از ترس لولوهای بیرون به کهریزک سازی خانگی دعوت می کرد.جوری که مادر و پدرها متفق القول شوند که حقوق زنان چیزی توی مایه های بلای آسمانی است...
بگذریم از اصل حرفش که به درد برنامه عمو پورنگ می خورد.ولی یک جمله داشت با صدای کارشناس برنامه که دلم می خواست به یک نفر بگویم...به هیچ کس نگفتم.بعد از چند روز آمدم اینجا دارم با تغییرات ناشی از کم حافظه گی بالا می آورمش:
ما پدر و مادر ها وظیفه مان این نیست که بچه هایی تربیت کنیم که بتوانند با جامعه و دنیای اطراف هماهنگ شوند و در آن زندگی خوبی فراهم کنند.ما پدر مادرها وظیفه مان فقط این است که بچه هایی تربیت کنیم که خدا را بشناسند.
فلش فوروارد:
منتقل شد به لینک ادامه مطلب
- جای واژه هایم در حادثه ی آغوشت گرم است؟
-خیالت راحت. اما مگر فراموش کرده ای رودی که جاری است یخ نمی زند؟
من معنای محاصره را در شهر بی دروازه نمی خواهم!
من معنای ترس را میان دندان های لرزان و انگشتان یخ زده نمی خواهم
من معنای سرفه را میان اکسیژن وحشی پیاده رو نمی خواهم
من معنای دلشوره را میان خطوط بریده ارتباط نمی خواهم
من معنای فریاد را میان آرام های عاشقانه نمی خواهم
من معنای فرار را میان چمن های ترد نمزده نمی خواهم
شهر و عشق مدت هاست جمع نمی شوند!
شهر من
ما هر دو زنیم
دلم برای سرمای بی پناه تحقیر تنت می سوزد
دلم برای خراش های تجاوز روی صورت اشک زده ات
دلم برای زخم های اخم که حاشیه جوی هایت مثل راه راست ورم کرده می سوزد
دلم برای ضجه های پیش از زایمانت
دلم برای صبوری های کودک نیم خدایت می سوزد
امروز باز بی آر تی سوار بودم.دیدم سبیل به سبیل های خیابان انقلاب، امروز درجه دار شده اند.فکر کردم باز توی دانشگاه از «یا حسین» ، «هل من ناصر ینصرنی» می طلبند.پیامک زدم گفتند امن و آرام است.
دختر بچه روی پله نشسته بود و همان طور که کش مقنعه اش را دور شکوفه های مانتو اش می پیچید آواز می خواند:«آقا پلیسه زرنگه...» یادم افتاد هفته نیروی انتظامی را.
داشتم فکر می کردم به عکسی که مدت ها قبل دیده بودم.کلاغی که روی سر مترسکی نشسته بود و به کاه زیر کلاهش نوک می زد.خانوم کلاسور به دست ناگهان در آغوشم بود.با این ترمز خشن به خودم آمدم.پلیس راهنمایی باطوم به کمر میدان فردوسی، زل زده بود به شمارش معکوس چراغ راهنمایی!
این روزها آمار تصادفات خیلی بالاست.من شک ندارم مهم ترین دلیلش پلیس راهنمایی و رانندگی سر چهارراه فردوسی است.این روزها می بینم به شکل خیلی شهوت انگیزی کف دست و انگشتانش را به نوک گرد باتومش می ساید.و من هر جا می روم از دیگران می پرسم :پلیس راهنمایی از کی باتوم به دست شده است؟
و هیچ کس نمی تواند جواب دقیقی بدهد.
البته در اماکن غیر استراتژیک هنوز پلیس راهنمایی و رانندگی به تکنولوژی روز مجهز نشده است
داشتم از تصادفات می گفتم.تصادفات این روزها.اولش خواندم که بعد از سی سال نمایندگان ایران و امریکا در حاشیه نشست ژنو به تنهایی پشت درهای بسته رفته اند!
گفتم خوب این که چیزی نیست .بالاخره هر چیز شروعی دارد.مثل جریان باتوم و میدان فردوسی!
لابد چین و روسیه و ونزوئلا و بورکینافاسو پاسخگوی نیاز های روزافزون ما نبوده اند.شاید هم آن روی کثیف کمونیستشان را به ما نشان داده اند!
بالاخره آدم جایی کم پی به اشتباهاتش می برد و می گوید:...
بعضی ها هم البته معتقدند اعتراف پشت درهای بسته کیفش بیشتر است!
اما قضیه از جایی تصادفی شد که شنیدم اولین محموله یک کشتی آمریکایی درحال سرریز شدن به بندر بوشهر است! من یاد جوک هایی افتادم که بعد از «مذاکره پشت درهای بسته» هاشمی و مرحوم بی نظیر بتو توی شهر دهان به دهان می گشت!
خوب هر مذاکره ای نتایجی برای دو طرف دارد... قسمت خیلی تصادفش هم اینجاست که این محموله شامل هزاران راس گاو!!!!است.که می رود به سمت املاک شرکت پگاه...
این یکی دیگر مثل نتایج مذاکرات هاشمی و بی نظیر بتو لطیفه و افترا نیست...واقعا اولین محموله سرریز شده پس از مذاکرات دوجانبه :گاو است!!!
چه تصادفی.
تو بگو :مرگ بر امریکا!
من می گویم: مرگ بر گاوهای 1+5
دستی سطل بزرگ آب و کف را از مغازه بیرون می آورد.آب و کف در هوا موج زیبایی می گیرد و بعد مثل یک سیلی محکم پاشیده می شود به سطح پیاده رو.رگه های باریک آب حباب دار به زودی به راه می افتند و می آیند به طرف من و جوی آب.نشسته ام زیر سایه درخت و پیاز پوست می کنم.چند رگه به هم متصل می شوند و همزمان از فاصله بین دو بلوک جدول می ریزند داخل جوی.بلند می شوم.ظرف بزرگ پیاز را می گذارم روی پیشخوان و می گویم:آقا فرهاد من از فردا نمی آم.
آقا فرهاد دارد چربی های لابلای موهای ساعدش را با آب داغ می شوید.
خیره می شود به چشم هام.
می گوید:سه روز شد؟
می گویم:امشب می شه.
- امون از جوونای امروز!
- وقت ندارم.باید برم
- برمی گردی شهرستان؟
- نه
نمی داند شهرستان من چند محله آن طرف تر است.چند کیلومتر به سمت غرب.حاشیه بزرگراه را که بگیری به زودی می رسی به شهرستان من.مادر آنجا گوشه ای نشسته وچند دقیقه یک بار اشک از گوشه چشمش راه می گیرد.چند ساعت یک بار دست می برد لابلای موهاش و لبهاش را انقدر می گزد تا خون راه بیوفتد.بلند نمی گوید تا وحشت سراسر خانه را پر کند اما زیر لب مدام می گوید:سه ماه ، سه ماه!
و حواسش هست که ناگهان در اتاق کسی باز نشود.حواسش هست که هنوز برای دسته جمعی عزاداری کردن سه ماه زود است.حواسش هست که من از حالا دیگر شریک غصه و غم خانواده نیستم.
حاشیه بزرگراه را به سمت شرق می گیرم.بوی پیاز را مثل نشانه ای از زنده بودن از کف دستانم می گیرم.بعد دستم را می کنم داخل جیبم.داخل کوچه پس کوچه ها بوی غذا می آید و صدای آواز خواندن بچه ها و دعوای زن و شوهرها.پیرمرد پشت کتاب هایی که سالهاست روی هم چیده شده اند مچاله شده و سیگارش را با ولع پک می زند.
می گویم:بابا نمی بندی؟ دیر وقته!
می گوید:بابا نیستم
و اشاره می کند یک صندلی را از کتاب خالی کنم و بنشینم.
می گویم :بابا پاکنم داری؟
دست می کوبد به پیشانی اش.با هیجان می گید: نه فقط کتاب.فقط کتاب.
می آید نزدیک و دستش را می گیرد زیر چانه ام.می گوید:به! پس آب دماغت کو بچه؟
می گویم:جای دوری نرفته بابا..اینجا همون شکلیه..
می گوید:تو عوض شدی..ماشالا.چه بزرگ شدی...
نگاهش می کنم.صدایش را صاف می کند و می گوید:برو بچه تا نزدمت.
لبخند نمی زنم.می گویم:بابا پاکن نمی خواستم.
می گوید: می دونم.پسر بچه ها شیطونن.
می گویم:نه بابا،متوجه نیستی...
می گوید:فکر می کنی نیستم.هستم بچه جان.تو چشات برق کنجکاوی رو از صد فرسخی می دیدم.
سکوت می کنم.ادامه می دهد.
-آخه من این کاره ام!
باز ادامه می دهد: این ورا؟!
سکوت می کنم.سر حال آمده:کتاب شبگردت کرد یا عاشقی؟!نکنه مث من قوزی شی؟!
می گویم:کاش می شدم.
می گوید:لب بگز بچه.
دست روی گونه ام می گذارد و صورتم را می گرداند سمت دیگر مغازه.بلند می شوم.لحظه ای بعد لابلای بوم ها و سه پایه ها و رل های رنگ روغن مثل یک موش پرسه می زنم.زیر پیشخوان شیشه ای نگاهم متوجه صدها پاکن رنگارنگ می شود که کنار هم چیده شده اند.انگشتم را فرو می کنم داخل شیشه .
-این چند؟
اشاره ام از شیشه رد نمی شود.
-کدوم؟
-این دیگه..
-مرد عنکبوتی رو می گی؟
-نه بابا.این یکی.ملوان زبل.
-دویست.
دویست تومانی را می گذارم روی پیشخوان و ملوان زبل را صاحب می شوم.
دستم را دراز می کنم سمت پیرمرد.دست می دهد.
-مرد شدی!
-شدم
-باز می آی؟
-نمی تونم.
به بدنش کش و قوس می دهد و می گوید :هوا خوبه.
نوک انگشت هام یخ زده.
می گویم:تهران داره فصل می خوره!
می گوید:فصلشو دوست داری یا فصل خوردنشو؟
می گویم:فصل خوردنشو.
خم می شود و به سرعت درجا می زند.
-مسابقه تا دم آبخوری؟
-تشنه ام نیست که.
-کاپ هایی هم که می دن طلا نیست.
زن و مردی که از کنار نیمکت رد می شوند به دیالوگمان خیره می شوند.ما هر دو لبخند می زنیم.من به تنهایی خمیازه می کشم.با دست های شل و آویزان بلند می شوم کنارش قرار می گیرم.ژاکتم را فرو می کنم داخل کیفم.وانمود می کنم می خواهم زیپش را ببندم نمی توانم.انگشت هاش می آید نزدیک برای کمک کردن.کیف را پرت می کنم توی بغلش و یک نفس می دوم تا آبخوری.چند نفس عمیق می کشم.چشم هام را می بندم.هوا از باران دیشب بوهای خوبی می دهد.نوک انگشتهام رو فرو می کنم داخل مچم.با انگشت شست گیرشان می کنم.کمی گرم شده ام.کسی تنه می زند.چشم باز می کنم .اخم های مرد گرمکن پوشی دور می شود.خودش هم مثل صدای پاها و نفس زدن های تندش کنارم نیست.برمی گردم.نه او،نه کیفم،نه بطری آبمیوه .نیمکت خالی است.چشم می دوانم اطراف.می نشینم.کم کم سردم می شود.انگشت هام را فرو می کنم زیر بغلم.مچاله می شوم.سرمای خفیف لذت بخشی است.بطری آب را از عقب می آورد جلوی صورتم.
می گویم:دویدم تشنه ام شد.
بطری آب را سر می کشم.آب با طعم خفیفی از آبمیوه.
صدای بلندگو همیشه از صدای حنجره بلند تر است.
یعنی اصلا فلسفه اختراع بلندگو همین است.وقتی می خواهی به فناوری بلند کردن صداها دهن کجی بکنی کمی خنده دار می شود...
فریاد زدن+کف زدن+سوت کشیدن+پا کوبیدن+بوق زدن+هو کردن+...
کم که می آوری یک نفر آن وسط فریاد می زند: مرگ بر بلندگو!
ناخودآگاهِ هیچ کس این جمله-شعار را تکرار نمی کند.
همه می خندند.
آدم پشت بلندگو هم می خندد.بعد از بلندگو موسیقی پخش می شود.انگار یک کارناوال توی ریودوژانیرو.بعد از آن همه جیغ می کشند و فرار می کنند.آدم پشت بلندگو دیگر نمی خندد.میان راه بازگشت اما دوباره صدای بلندگو بلند است.سخنرانی آنلاین پخش می کند.داری چند تا فحش آب دار آب نکشیده نثار حضور پررنگ بلندگو می کنی که یک نفر مثل شوهر خواهر علی فتاح-رمان من او- جلویت سبز(سبز نه، کرمی یا خاکستری!) می شود.اولش کمربند به پایینش را می بینی بعد پا می گذاری به فرار.نمی دانی از قدو قواره کوچک خودت فرار می کنی یا از اخم شوهر خواهر علی فتاح!
جلوی اولین آبسرد کن می ایستی.
اهدایی پدر شهید...
نمی دانی تندی فلفلناک گلویت را سرفه می کنی یا نگاه نچ نچ وار بعضی را.چگونه می توانی توضیح دهی چند بازپک(بر وزن بازدم!) عمیق سیگار را که توی صورتت خالی کنند روزه ات شرعا باطل است؟
آب اما چیز خوبیست.لیوان یک بار مصرف هم به تعداد زیاد روی آبسردکن اهدایی پدر شهید هست.
یاد فریاد ریتمیک همت و باکری می افتی.آب ننوشیده را داخل لیوان یکبار مصرف ذخیره می کنی.چند قدم نرفته ای که باران می گیرد.لیوان یک بار مصرف را نگاه می کنی.از خجالت می گذاری اش روی کاپوت یک پیکان پارک شده.خیسی ابر را با خود می بری تا گیت مترو. سکوی مترو پر از حنجره است. قطار که از راه می رسد دیگر بلندگو نمی گوید :از تابلوهای راهنما استفاده کنید.فکر می کنی لابد اینجا چون پایین تر از سطح زمین است فلسفه اختراع بلندگو به چالش کشیده شده است!
میان فریاد حنجره ها پناه می بری به واگن زنانه.اینجا هم پر از چالش است:
«ایستگاه بعد: یار دبستانی من!»
خانه که می رسی تازه غصه ات می گیرد.به خاطر خانمی که سیلی زد به پریشانی موهات و «حرامزاده» ات نامید.
نمی دانی از کشف حجاب میان فریاد و فرار، بر خود می پیچی
یا از اینکه سند ازدواج پدر و مادرت را همراه نداشتی
یا از شباهت بدبختانه آن خانم با مادر بزرگت
و از اینکه مردم داشتند هجوم می بردند به رکیک بودن سخنش و تو نا امیدانه دست بر سینه هر دو طرف می گذاشتی:بس کنید...بس کنید...
یا از...
یا از چرخش ایدئولوژیک بلندگوهایی که با تو می خندند و ناگهان بر حنجره ات و بر حجابت و بر مشروعیت نطفه ات خشم می آورند!
بلاگفا بسته است.با جی میل هم نمی توانی درددل کنی.دردناکی بغضت را با تنهایی خود آزارانه ات در میان می گذاری:
زنک نباید این حرف را می زد
نباید می زد
نباید می زد
من فقط آمده بودم که بتوانم روزی اگر لازم شد صادقانه روایت کنم
...
باران بی وقفه می بارد
نه اشتباه نکن نماز را نمی گویم(راستی نماز جمعه چند رکعت است؟!)
راهپیمایی روز قدس را می گویم
چه جور کتانی باید بپوشم؟!
آمدم بگویم قسمت چهارم سریال کمدی-درام را از تلوزیون دیدم.بدجوری کیف کردم.آن هم در گیرودار شوی هرشب احسان علی خانی که زور می زند چند قطره اشک از ملت بگیرد.و میان قیافه مضحک حمیدماهی صفت که دیدن قیافه اش آدم را یاد قرکمر های استادانه اش می اندازد و حالا پوست انداخته و عجب معنویتی می دهد به شب های پر فیض ماه رمضان!
آمدم بگویم اما نا گهان گویا عاشقانه ای از ذهنم تراوید...
می نویسم...
ننویسم؟
نکند باید جواب عاشقی ام را یکی از همین روز ها پس بدهم؟!
بی صدا اگر بخواهی
بله عزیز من.می شود نسیم
با صدا اگر بخواهی
بازیگوشی گنجشک هاست لابلای شاخ وبرگ زبان گنجشک حیاط
تو امروز عصر چایت را با صدا می خوری یا سکوت؟
صدای زوزه سگ ها از دوردست خانه می آمد.داخل خانه فقط صدای چیده شدن ظرف ها بود.مرد روزنامه را بست و عینکش را گذاشت کنار بشقابش.
گفت:کسلی؟
زن گفت:نه.امروز باز برق رفته بود.حوصله ام سر رفت.
زن غذا را با ماهیتابه گذاشت روی میز.مرد چند بارآن را با قاشق این طرف و آن طرف کرد و آخر سر دو سوم آن را ریخت داخل بشقابش. زن نشست طرف دیگر میز.
مرد گفت:این که چیز جدیدی نیست.می آد ،می ره.
و به لحن آهنگین خودش خندید.
زن گفت:گفتم حوصله ام سر رفت!گفتم حوصله ام سر می ره!
-واسه همینه بره شام پختن انقدر وقت می ذاری؟
-شبا شام حاضریه.به خاطر تناسب اندام..
-گوش کن خبر منو:امروز آقای فاطمی رو دیدم.
-وای چه خبر مهمی! من خودم هر روز همه همشهریاتو می بینم.با همه شونم احوال پرسی می کنم!
-بفرما اینم ترافیک.دیگه چی می خوای تا اینجا بشه عین تمدن بزرگت؟!
باد گرفته بود و پنجره ها را می لرزاند.زن غذای ته ماهیتابه را با دقت ریخت داخل بشقابش
گفت:تهرانو ولش کن.از دیدار غیر منتظره ات با آقای فاطمی می گفتی.
مرد سکوت کرده بود.خمیر داخل نان را خالی می کرد.
زن گفت:هفته دیگه یک سال می شه.قرارمون مگه نبود بعد از یک سال تقاضای انتقالی کنی برگردیم؟
مرد دوباره به هیجان اومد:نه خیر تازه دارم لذت می برم. هوای تمیز.کوچه های بچه گی.پنج دقیقه تا نیروگاه.
آرنج مرد را از روی میز برداشت و زیرش را دستمال کشید.گفت:پس من چی؟
-تو؟ تو آرامش...سکوت...درآمد زیاد...خونه بزرگ.
مرد فرورفت داخل کاناپه.صدای بسته شدن در کابینت آمد.
-زیادم نشه؟
-نه.امشب شب اوقات تلخیه! باز چته تو؟
زن با دوفنجان چای وارد پذیرایی شد.
-فکر نکن من درکت نمی کنم.وقت لازمه تا جا بیوفتی.نگران نباش.
صدای زوزه سگ ها نزدیک تر شده بود.انگار پی طعمه ای آمده بودند نزدیک های خانه..نشست کنار شوهرش.
-من از صدای اینا می ترسم.
-می خوای با چند تا از همکارام رفت وآمد کنیم؟
-نه نه خواهش می کنم.سرک می کشن به زندگی آدم.تازه هم زبون من نیستن.حوصله شونو ندارم
-راس می گی.اخه تو همون کارمند روابط عمومی نیستی که با عالم وآدم سر وسر داشت؟
زن بالا تنه اش را آورد نزدیک تر:آخه اینجا یه دست لباس مناسب پیدا نمی شه.
بلند شد ایستاد روبروی زن .
-پاشو پاشو
-چیه مار نیشت زد؟
-نه...
ناخنش را جوید.
-ببین این کاناپه جاش با میز کناریه عوض شه بهتر نیست؟
زن دستانش را فروبرد داخل کاناپه و بلند شد.جای میز و کاناپه عوض شد.
-بهتر شد؟
-آره.خوبه.
-این طوری نماش بهتره.وقتی وارد سالن می شی...
دستش را دراز کرد طرف گلدان.
-اینو از اینجا برداریم؟
-آره خودم فکرشو کرده بودم.گلدون کنار شومینه نمای قشنگی نیست.
-خوب چرا نگفته بودی خانم خوش سلیقه؟
یک ساعت بعد دکور خانه متحول شده بود.مرد مسواکش را دست گرفته بود و با رضایت نتیجه کارش را برانداز می کرد.رفت داخل توالت داد زد:آخر آقای فاطمی رو نگفتم!
-خوب بگو
-گفت خانومش تو آموزش پرورش این جا انگار سمت مهمی داره.منم گفتم سفارش تو رو بهش بکنه.
زن دستش را آورد داخل و مسواکش را برداشت
-چه قدر طولش می دی؟برق دندوناتو بیا تو آینه هال نگاه کن.
مرد دمپایی هاش را درآورد و داخل هال شد.
-خلاصه که منتظر شغل جدید باش.
-حالا زیاد روش حساب نکن.
-بابا جون رفیق بچه گیمه.رومو زمین نمی اندازه
زن محتویات دهانش را تف کرد داخل روشویی
گفت:تو یه هیولا هستی می دونستی؟
مرد سرش را آورد داخل.شکلک در اورد و گفت:این جوری؟
وقتی مرد به خواب رفت صدای زوزه سگ ها از حوالی خانه می آمد.زن هم مدتی بعد به خواب رفت.
با وسواس همیشگی نگاهم را فرو بردم داخل گلوله های سبز و آبدار.
-این لوبیای سحر آمیزه؟
می دانستم آنجاست.سایه اش روی من و گلدان کوچکم چند ثانیه پیش متوقف شده بود.چیزی نگفتم.
-بزرگ شده؟!
خوشحال شدم برایش مهم است.اشاره کردم بیاید نزدیک تر.
گفتم:ببین.این کوچولوئه رو می بینی؟ جدیده.
گفت:این که قبلا ام بود.
گفتم: نه نبود .این قبلیه رو دیدی.می بینی؟بزرگ شده.حالا یکی دیگه داره میاد.
گفت:می گم که!
نگاهش کردم.ادامه داد:این لوبیای سحر آمیزه...نه نه ببخشید،کاکتوسه سحر آمیزه!
باز نگاهش کردم.
-آخه پس چرا قد نمی کشه؟
-می کشه ولی آروم آروم .
نوک زبانم رو برایش در آوردم.ادامه دادم: وقتی تو خوابی!
راستش را بخواهی اصلا خیال شوخی کردن نداشتم.فقط می خواستم تلخ نگویم تا باورم کند.ولی چه فایده؟ وقتی نخواهد زیر بارش برود ،نمی رود.کوچک تر ها،سخت زیر بار حرف آدم می روند.
گفت:وقتی ام بیدارم ،نگاهش نمی کنم.وقتی ام از تشنگی تلف شه، بازم نگاهش نمی کنم.وقتی ام کرم بذاره...
گفتم:صبر کن صبر کن...
و سرم را چند بار بالا پایین بردم تا صبور باشم.
-این ها به هفته ای دوبار آب احتیاج دارن.باغچه صیفی جات نیست که...گیاه کویره!
نگاهم کرد.چیزی از نگاهش خواندم.
گفتم:خنگه!مبادا من نیستم آبش بدی ها؟
گفت:نه که کشته مرده شم؟!
گفتم:خوب چرا نیستی؟
گفت:بره اینکه وقتی من خوابم قد می کشه.
گفتم:ولی می کشه
سایه رفت.چند روز دیگر گلوله سبز کوچک راه خودش را پیدا می کند.برای دیدنش نیاز نیست با ناخن،بزرگتر ها را کنار بزنی.و آرام آرام از زیر سبزی چاقش یک جوانه دیگر سر در می آورد.
زانوهام رو بغل می گیرم و ناخنم را می جوم.زیر چشمی نگاهم می اندازی.که یعنی:نا امیدم کردی.
و من یاد قول و قرارمان می افتم.ناخنم را تف می کنم بیرون. قرار بود اگر ناخنم را بلند کنم برایم یک مثنوی نفیس بخری!
آن روزها از این که ارتباط بین مثنوی و ناخن جویدن را فقط خودمان دوتا می دانستیم توی دلمان قند آب می شد.زندگی بدون راز زیبایی ندارد.
اما امروز دیگر توی دلمان هیچ چیز آب نمی شود،چون او پچ پچ های آخر شبمان را از ما گرفته است.همیشه پشت در گوش می ایستاد،فکر می کرد نقشه می کشیم بیرونش کنیم.
کتاب هات را گذاشته ای جلویت و سعی داری یک چیدمان قشنگ دربیاوری.امشب حبسمان تمام می شود.درست دو هفته بعد از کتاب ها،ما هم به انباری تبعید شدیم.برای سه شبانه روز.مادر انگار دلش از سنگ شده .حتی وقتی او خانه نیست،غذای درست و حسابی برایمان نمی آورد.تو سکوت کردی.سه روز است حرف از دهانت در نمی آید.ومن از سکوتت می ترسم.بعد از آن عصر دیگر وقتی فریاد نمی زنی احساس بی پناهی می کنم.همان عصر که آمد خانه و گفت که باید به خاطر سرپرستی از ما،خانه به نامش شود.و تو در تاریک روشن غروب رگ گردنت متورم شد.برای اولین بار فریاد کشیدی.و او ناگهان به صرافت این افتاد که تو هم وجود داری.شام نخورده رفت داخل اتاقش و در را بست.از فردا شروع کرد به مسخره کردنت.سبزی پشت لبت،صدات،قلدربازی های بی نتیجه ات،کتاب هات،بچه ننه بودنت.مادر را هم مسخره می کرد.و وقتی نوبت به من رسید و شدم میوه ای که در حال رسیدن است، دیگر طاقت نیاوردی.متهمش کردی،به ناپاکی،به طمع.و من آن شب فرق محرم و نامحرم را فهمیدم.بین فریاد هایت فهمیدم که آن همه آبنبات که اوایل برایم می خرید چه قدر تلخ بوده اند!
مثل دیوانه ها از عصبانیت می خندید.و من دوست داشتم که صدا شوم و بروم داخل حنجره ات.آخر به من گفته بودی که می خواهد خانه را صاحب شود.می خواهد نگذارد که درس بخوانیم،بزرگ شویم،فکر کنیم...و من کم و بیش حرف هایت را فهمیده بودم و خون در رگهایم به جوش آمده بود.از همان شب دیگر کوتاه نیامدید.او می شکست،تو می شکستی.بساط هر شبمان بود.کتک می خوردی.خودم را می انداختم رویت.هر دو کتک می خوردیم.شب ها توی آغوشت نمی فهمیدم که هق هق گریه هایم کی تبدیل به نفس های عمیق و یک خواب سنگین می شود.فردا دوباره نمی ترسیدیم.دوباره کتک می خوردیم.کمربند در هوا می چرخید،عقب عقب می رفتی می خوردی به میز،ظرف های رویش می ریخت و می شکست.گلدان را پرت می کرد طرفت.در را می کوبیدی از جا در می رفت.
یک شب بعد از دعوا به نفس نفس افتاد.شروع کرد به حرف زدن.لحنی داشت که معلوم نبود دستور است یا التماس:گفت:« صلاحتان را می خواهم.»مادر را شاهد آورد.نگذاشتی مادر ببوسدت.گفت :«می خواهم جناب سرهنگ شوی» کتاب فلسفه را گرفتی توی صورتش.گفتی:« به خودم مربوطه».نفهمیدم نفسش جا آمده بود یا از حرف تو عصبانی شده بود.دوباره شروع شد.
حرف تو که عصبانیت نداشت.همیشه به خود آدم بیشتر مربوط است که بخواهد چه کاره شود تا به پدر ناتنی آدم!
دو تا کتاب را با زاویه نود درجه می گذاری روی بقیه و طرح خانه تکمیل می شود.شروع می کنی کنارش یک خانه دیگر ساختن.
این اواخر به جان همسایه ها هم افتاده است.آنها فقط دل می سوزانند،یا شاید هم این وسط طمعی دارند.مثلا خلاص شدن از شر ما.جدا کردنمان از هم. آنها دلداریت می دادند و می گفتند :«نگذار خانه را از چنگ مادرت در بیاورد.»راه شکایت یادت می دادند.رگ گردنت را متورم می کردند.
و او می رفت با لگد می کوبید به درهاشان و می گفت که می خواهید زن بیچاره را سکته دهید.می گفت «می خواهید خانه خرابمان کنید!»
یک شب مادر رفت افتاد به پایش.گفت:«بیا تو مرد.بی ابرویی نکن.»
گفت:«درد و درمان ما توی این خراب شده است،بیا تو»
اما او پناه برد به جناب سرهنگ طبقه بالایی.می نشستند پای بساط تریاک و ازبرد حنجره شان برای هم لاف می زدند.
امشب حبسمان تمام است.امشب منتظر می مانم تا بعد از خلاصی دوباره فریاد بزنی.دوباره پشت حنجره ات پناه بگیرم.دوباره فریاد بکشم.
امشب دعا می کنم دوباره فریاد بزنی.نه فقط به خاطر اینکه من هم جرات کنم فریاد بکشم.نه همه اش این نیست.اگر فریاد نزنی احساس می کنم حرف آن شبت جدی است.
همان شب که گفتی می روی!
به من گفتی بین تو و مادر یکی را انتخاب کنم.
من و تو اختلافاتی داریم.یکی اش همین با مادر بودن و با مادر نبودن است.خودت همیشه می گویی خوبی رفاقت خواهر و برادری به این است که تفاوت جنس ها نه طمع می آورد ونه جدایی!
امشب دوباره فریاد بزن.بگذار هم تو را داشته باشم و هم مادر را.
هر چه قدر می خواهی فریاد بزن .تا هر قدرکه غرور لگدمال شده و کمربند مال شده ات را دوباره بدست بیاوری.
همه جای این خانه برای ماست.حتی زیر زمینش!
نرو
من که از آن گازهای لعنتی زیاد استشمام نکردم
وتمام مدت در خیابان آتش روشن بود
و در آن زیرزمین نمور غریبه
پسری که گلویش پر از ترکش بود
سیگارهایش را بین مردم پخش می کرد.
سنگینی سینه ام برای بودن یک دلیل می خواهد
یک دلیل!
محکم تر از سابقه برونشیت
یا حتی آن بخار طعم دار.
یک دلیل
مثل هفته ها بغض
یا سالها فریاد