تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
چیزی در من متولد خواهد شد

بعد از یک روز شلوغ پر از فریاد و دروغ و اسکناس

وقتی رقصیدن پرده،

بوی نم و یاس می دهد،

روی گل های قالی دراز می کشم

و به باران و باد گوش می دهم.

 

برق ها رفته اند

و از کوچه،

صدای سکوت می رسد

 

یکی از همین روزها

چیزی در من متولد خواهد شد

|+| نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 23  توسط الناز اسکندری  | 

شبح

از مطب دکتر که بیرون آمدم، نسیم بهاری می وزید و هوا کم و بیش خنک بود. مدتی با دوستم قدم زدیم. یکی از دوست های قدیمی که آدم موقع قدم زدن با آن ها بلند بلند می خندد و همیشه خاطره های زیادی هم برای تعریف کردن وجود دارد.

داشتیم بحث صمیمانه ای می کردیم درباره عشق و مسائل روحی و عاطفی دخترانه. سال ها قبل، درواقع در دوره ای که هنوز تصمیم نگرفته بودم فکر کردن درباره مسائل انتزاعی را کنار بگذارم، با همین دوستم ساعت ها درباره فصل عاشق شدن بحث می کردیم. او معتقد بود بهار ها عاشق می شود و من فصل مناسب را پاییز می دانستم. درست هم می گفت، هرسال بهار که می شد برای خودش عشق تازه ای دست و پا می کرد. دست معشوق را در دست می گرفت و ساعت ها خیابان گردی می کرد. وقتی هم که زمان تعریف کردن خاطرات در گوشی می رسید، همیشه چیزهای زیبایی برای گفتن داشت.

او همیشه، همان طور که با شادی و سرزندگی ذاتی اش می خندید، می گفت: تو یا احمقی یا افسرده. آخه کی پاییز عاشق شده؟

من هم همان طور که از خنده ریسه می رفتم می گفتم: بهار فصل جفت گیری گربه ها و درختاس. خاک بر سرت کنن که فرق خودتو با جک و جونورا نمی دونی.

دختر هرزه ای نبود. دختری بود که نمی توانست عاشق نباشد. خیلی ها نمی توانند متوجه شوند که من دوست پاک و پاکیزه ای دارم که نمی تواند عاشق نباشد. گمانم هنوز هم به همان رویه ادامه می دهد و در انتظار کسی است که کنارش ماندنی شود.

به هر حال صبح امروز، سرازیری خیابان را گرفته بودیم و بلند بلند به خاطراتمان می خندیدیم. نمی دانم بحث چگونه منحرف شد و به خاطره ای رسید که مربوط به یکی از معشوق های دوستم بود. گمانم من بودم که پرسیدم: «چطور شد با او تمام کردی؟»

و دوستم گفت: «نمی دونم. مثل همه تموم کردنای دنیا. پایان مشخصی نداشت. نمی دونم چی شد.»

و بعد با خنده گفت: «اااااااا. می دونی چند سال گذشته؟»

و با هم خیلی آهسته به شیوه ای اندوهناک به سوی گذشته ها سر خوردیم.

دوستم در حالی که دیگر نمی خندید گفت، هنوز بعضی وقت ها به یاد او می افتد. دلش می خواهد آن پسر، همان اطراف باشد. نه این که چشم در چشم هم باشند یا او را لمس کند. فقط مثل یک سایه، مثل یک روح آن اطراف پرسه بزند.

بعد انگار که از گفته های خود به کشف تازه ای دست یافته باشد، گفت: دلم دیگه اونو نمی خواد.

بعد برایم تعریف کرد، دلش بیشتر برای روزهای پس از جدایی شان تنگ شده است تا روزهای با او بودن. ظاهرا حدود یک سال طول کشیده است تا بتواند او را فراموش کند. در آن مدت، همیشه تصادفا، سر و کله اش جایی اطراف دوست سابقش پیدا می شده است. روزهای انتخاب واحد او، دوست من هم کاری در دانشکده داشته است. مراسم تشییع جنازه استاد مورد علاقه پسرک را از دست نمی داده. گاهی تصادفا کتابی می خواسته است که فقط در کتاب فروشی پاتوق او می شده سراغش را گرفت.

اما گذشت زمان باعث شده، این برخورد های تصادفی کم شود و نیروی بهار هم که حال هوای عشقی تازه را بر می انگیزد.

این چیزهایی بود که دوستم تعریف کرد. گفت هنوز گاهی مثل یک پس لرزه، دلش می خواهد که حضور شبح وار پسرک را جایی اطراف خودش حس کند و مدام تأکید می کرد که دلش نمی خواهد به هم نزدیک شوند.

من مدت طولانی فقط گوش دادم اما وقتی گفت: «خواستن او دیگر برایم مثل خواستن تو است. انگار گاهی دلم بخواهد با هم راه برویم و گذشته را مرور کنیم.»

طاقت نیاوردم و به او گفتم باور نمی کنم، خواستن کسی که او را عمیقا دوست داشته ای، مثل یک دوست معمولی باشد. از او خواستم صادق باشد و خودش را سرکوب نکند.

اما دوستم، اصرار داشت که مدت زیادی در این باره فکر کرده است و حالا دیگر اطمینان دارد که شبح او را بیشتر از خودش می خواهد. شبحی که نباید به او نزدیک شود.

دوستم بعد از مدتی پیاده روی، دوباره همان موجود سرزنده همیشگی شد. موقع خداحافظی، پهلویم را نیشگون گرفت و راهش را جدا کرد و رفت. البته این به آن معنا نیست که اندوهش را در عمق چشمانش ندیده باشم.

من باز مدتی راه رفتم. احساس دوستم در ذهنم تجزیه و تحلیل نمی شد ولی در قلبم، عمیقا او را می فهمیدم. دوست داشتم همین طور راه بروم و جست و خیز کلاغ ها را در شاخه های نورس درخت های بلند تماشا کنم.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 14  توسط الناز اسکندری  | 

یک جور افسردگی عمیق آنی

 

یاد تو مثل خرده سنگی است

که هراز گاه

 میان یک جویدن معمولی،

از راه می رسد

 

از سنگ های گاه به گاه چگونه می توان گریخت؟


برچسب‌ها: خرده سنگ, جویدن, افسردگی عمیق
|+| نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 21  توسط الناز اسکندری  | 

عکس مچاله شده ای در مشت یک پیرمرد


یک صبح نسیم دار روزهای آخر اسفند بود. از آن نسیم ها که فقط روز های آخر اسفند می وزد و یکباره آسمان تهران را آبی می کند با لکه های سفید ابر. از آن خنکی های عجیب دلچسب که فقط همان چند روز از سال هست و من کوچک تر که بودم دوست داشتم هواشناسی چیزی بشوم تا سر در بیاورم وضعیت کره زمین و خورشید و این طور چیزها چطور آب و هوایی انقدر منحصر به فرد را درست می کند.

یک همچین صبحی بود که جلوی تالار وحدت پیر مرد را دیدم. رفته بودم برای مراسم تشییع بانو سیمین دانشور گزارش تهیه کنم. البته مثل همیشه دیر رسیده بودم. به خودم بود اصلا نمی رسیدم چون کم و بیش از همه مراسم نمادین دنیا متنفرم.

میان جمعیت چرخی زدم تا یک حضور و غیاب ذهنی بکنم. بیشتر حاضران پیرمردها و پیرزن هایی بودند آرام و خاکستری. من صرف نظر از رنگ لباس به بعضی از تیپ ها می گویم خاکستری. اصلا تازگی تمایل عجیبی دارم به پوشیدن لباس های مدل قدیمی خاکستری و قهوه ای. دامن پشمی. بلوز تیره و ژاکت نازک پیرزن ها.

پیرمردها در مراسم تشییع، توی پالتوهای بلند خاکستری و سورمه ای شان فرو رفته بودند. کلاه های نقاش ها رو گذاشته بودند. سبیلی داشتند و شال گردنی هم زیر بالاپوششان پیدا بود. خانم ها هم روسری های تیره پوشیده بودند با عینک های آفتابی تیره. آرام و متانت راه می رفتند و صدای تق تق کفش های ساق دارشان را می شد شنید.

همه چیز همان طور که انتظار می رفت خیلی قدیمی و شاید اصیل بود. متعلق دورانی از سال های نه چندان دور که دوست دارم بودن در آن را تجربه کنم. سال های فروغ و شاملو و گلستان و نیما و همان سال های شکوفایی ادبیات روشنفکری ایران.

حال و هوای قدیمی داشتم کلا. بعد راه افتادم به سمت کالج و پیرمرد را دیدم که نرم نرم از جمعیت جدا می شد. اولش گمان کردم محمود دولت آبادی است. همان سبیل ها را داشت. البته نه به آن دود گرفتگی. پیرمرد عکس سیمین را توی دستش گرفته بود و کم کم از پیاده رو جدا می شد و به سمت اتومبیل ها می رفت. اصلا بی خیال حرکت ماشین ها خلاف جهت حرکت خودش بود. یه جور شوریدگی داشت که منو به دنبال خودش می کشاند. از همان نسل بود. نسلی که حتی چیدمان آپارتمان هایشان را می توانم در ذهنم تجسم کنم و البته حرکت شبح وارشان را در خانه، وقتی قدم های پیرشان را روی فرش های کهنه می گذارند.

پیرمرد رسید وسط چهارراه، زیر پل کالج. اتومبیل ها از چهارراه می گذشتند اما او بی اعتنا به  آدمک قرمز چراغ همان طور فرو رفته در پالتوی تیره اش، به عکس چنگ زده بود و داشت رد می شد.

خب صرف نظر از این که سیمین و جلال چقدر خوشبخت بوده اند یا نه، سیمین بیشتر از چهل سال بدون جلال زندگی می کرد. لحظه هایی بود که دوست داشتم گمان کنم شاید پیرمرد یکی از شیفته های قدیمی سیمین بوده است. البته نه از شیفتگی های خام و جوان. یک جور ارادت هنری یا چنین چیزی.

نمی دانم این موضوع را چطور تشریح کنم. تا به حال شده شما بخواهید به تاریخ سفر کنید؟ یا مثلا در بازی های بچگی، خودتان را در قالب آدم ها قرار دهید.

لحظه هایی بود که کودک بازی خاله بازی شده بودم. خب این خیابان از میدان انقلاب تا میدان فردوسی پر از روح است. من سنسورهای قوی شناسایی روح همراهم ندارم ولی همیشه در این راسته روح ها را دیده ام. همیشه از وقتی خودم را می شناسم. روح آدم های مبارز. آدم هایی از یک نسل دیگر. آدم هایی که هنوز روبه روی سردر دانشگاه تهران با کت و دامن و شلوارهای خاکستری قدم می زنند. شاید زمانی، دو سه نسل بعد از این کسی روح نسل من را هم در این خیابان حس کند. بزرگ ترین تجربه های اجتماعی و حتی خصوصی زندگی من هم در همین راسته اتفاق افتاده است. این چیزی است که دوست دارم از آن بنویسم.

خب یک خیابان پر از روح قدیمی و یک پیرمرد بی اعتنا به ماشین ها با یک عکس در دست. و زاویه ای از چهارراه، در روزهای پایانی سال، که نقطه عطف زندگی شخصی من است. نقطه عطفی آنقدر اندوهناک که بیشتر وقت ها نمی دانم از هجوم احساسات مربوط به آن باید به کجا پناه ببرم.

من واقعا یک کودکم که به فانتزی هایش زیادی بها می دهد؟

بعد در این لحظات بود که از تن نحیف پیرمرد به صرافت آینده افتادم. از من چه تصویری باقی می ماند؟ از ما، همه کنش گران این نسل در آینده چه چیزی باقی می ماند. راستش من شک دارم از ادبیات ما چیزی باقی بماند ولی به هر حال، در مورد خودم، شاید لحظه ای در رویاهای عمیق و عنان گسیخته ام دوست داشتم تصویر کم و بیش مچاله شده ای باشم در دست پیرمرد فرتوتی که بی اعتنا به زمان و مکان از لابه لای اتومبیل ها، در چهارراه عجیب پر از روح کالج می گذرد.

این لحظاتی است که موسیقی روح آدم اوج می گیرد، تنها کاری که می توان کرد این است که اجازه دهی اشک هایت بی اختیار سرازیر شوند. نمی دانم در آن لحظات در آینده خودم چرخ می زدم و یا در روح آدم هایی از سال های دور حلول کرده بودم.

پیرمرد در لباس خاکستری اش، همان طور بی اعتنا از منظره شلوغ چهارراه ناپدید شد و من همین طور ناپدید شدنش را می گریستم و نگاهم به آسمان آبی با تکه ابرهای سفید بود و کم و بیش از سرمای هوا می لرزیدم.

|+| نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 2  توسط الناز اسکندری  | 

...

زنی که توی همین عکس روبرو گم شد

همان که ظاهر و پنهان و زیر و رو گم شد

 

زنی که توی کویر شریعتی جا ماند

زنی که اول دیوان شاملو گم شد

 

زنی که رفت بگردد پی شما و خودش

و بعد توی همین کشف و جستجو گم شد

 

زنی که... زن که نه... یک بچه بود لوس و ننر

که توی عشق شما بی بگو مگو گم شد

 

و توی همهمه مضحک خیابان ها

میان دود و چراغانی و لبو گم شد

 

و بچه ای که نه... یک نوجوان پر احساس

که توی فرق میان شما و او گم شد

 

و رفت فلسفه خواند و چقدر مهمل بافت

و رفت در لجن و هی فرو فرو گم شد

 

و خواست آدم حسابی شود که شد،، اما

میان داغ ترین بحث و گفتگو گم شد

 

زنی که از دل یک شعر ناب جوشید و

به گوشتان نرسید ...آه ! در گلو گم شد

 

زنی که از همه چیز : اسم و رسم و زیبایی

برید و رفت و از ترس آبرو گم شد

 

زنی که آخر سر روزنامه شد و نوشت

ستاره‌. ميم. ملقب به آرزو گم شد.

زهرا باقری شاد

|+| نوشته شده در  شنبه 29 بهمن1390ساعت 11  توسط الناز اسکندری  | 

رد نامرئی فریاد


هیچ وقت

با اسپری

روی هیچ دیواری ننوشتم

«مرگ بر دیکتاتور»

***

آه

می خواهم بدانم

می خواهم بدانم

می خواهم بدانم

آیا دیوار اتاق رد نامرئی انگشتان مرا به خاطر سپرده است؟

رد انگشتان مرا وقتی

اشک هایم را شعر می کردم

شعر هایم را خط

و

 خط هایم را به دیوار می سپردم.

 

آیا تاریخ دیوار، رد نامرئی انگشتان مرا

به کتاب درسی کودکانش می سپارد؟

 

انگشتانم هنوز از آن همه واژه نبض دارد

از آن همه واژه نامرئی

که روی دیوار اتاق نوشتم.

 

این همه نام من

چیستی زنانه ام

بر صفحه ابدی این همه کاغذ

بی رحمانه

ثبت شد

و سکوت کردم.

 

می خواهم بدانم

آیا دیوار

تنها همین دیوار پیش پا افتاده اتاق

خط نامرئی فریاد دختری را

جایی در قلب سرد سنگی اش

ماندگار خواهد کرد؟

 

می خواهم بدانم

|+| نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 21  توسط الناز اسکندری  | 

جایی حوالی گرمای زمستان


 

دیشب زود خوابیدم. بعد از دیدن یک اجرای بسیار بد از جشنواره بازگشتم. مقدار زیادی سالاد خوردم و مثل یک دیو جلوی بخاری دراز کشیدم و میان حرف های مادرم خوابم رفت. البته مادر من آدم کم حرفی است. داشت نصیحتی می کرد یا درباره نظم خانه که همیشه آن را بر هم می زنم شکایت می کرد. درست یادم نیست. بعد بلند شدم دیدم صبح شده. ساعت چند بود؟

گوشی ام را پیدا نکردم. رفتم به زحمت گوشی موبایل مامان را پیدا کردم و شماره خودم را گرفتم. گوشی زیر دمپایی های قرمزم همان اطراف بود.

وقت بیدار شدن بود اما باز در رخت خواب دراز کشیدم و به خواب چند دقیقه قبلم فکر کردم. خوابی که در آن یک دل سیر گریه کرده بودم.

کانون نویسندگان خلاق را به بهانه های سیاسی و دانشگاهی تعطیل کرده بودند و دکتر داشت به تعدادی دانشجو ریاضی یا چنین چیزی یاد می داد.

ما را برده بودند داخل یک کلاس عجیب و غریب که یک معلم جوان، به ما داستان نوشتن یاد بدهد. بعد من همان وسط ایستاده بودم و فکر می کردم چرا همه چیز اطرافم انقدر احمقانه است. در همان لحظات بود که فکر کردم چطور ممکن است تمام چند سالی که بر ما گذشت را در چند جمله آرام و منطقی برای این همه آدم غریبه تشریح کنم؟

به خاطر همین آن کلاس لعنتی را ترک کردم. راه افتادم در سرازیری دانشگاه و دوستانم هم همراهم بودند. بعد یک جلسه اضطراری با حضور رئیس دانشگاه یا چنین کسی تشکیل شد و آن میان از من خواستند توضیح بدهم که چرا این همه گریه می کنم.

من آرامش خودم را به دست آوردم. برای رئیس توضیح دادم که تمام این سال ها برای ما یک اتاق و چند نیمکت نبوده است. گفتم اعتراضی به تعطیلی ندارم فقط باید هرچه زودتر این کلاس های احمقانه را تعطیل کنند.

گفت: مگر می شود؟

گفتم: آن چه اتفاق افتاده، چیزی مانند تحصیلات آکادمیک یا شبیه آن نبوده است. ما روحمان را در این گروه کاشتیم و دیر یا زود آن چه از هم آموختیم را برداشت می کنیم.

گفتم کلاس که هیچ، جهاد که سهل است، حتی اگر قلم را از ما بگیرید، هیچ یک از ما چیزی را از دست نمی دهیم. اتفاق مشترک ما، داستان نوشتن نیست. چیزی است که شما نمی توانید درک کنید. یا شاید من نمی توانم توضیح دهم.

...

خب همه این اتفاق ها و دیالوگ ها خیالی است. شاید برخی از آن ها را در بیداری بعد از پیدا شدن گوشی موبایلم اختراع کرده باشم.

هفته گذشته هجده دقیقه و چند ثانیه، در خلسه موسیقی فرو رفتم. در یکی از جلسات صمیمانه خودمان که این بار در جهاد تشکیل نمی شد.

شک نداشتم آن موسیقی برای من است. بگذارید گمان کنند از خود متشکرم، ولی قطعه دوم از نوازندگی علیرضا و صدای شهاب، در آن شب سرد زمستانی، دقیقا برای این نواخته شد که بعد از مدت ها به معنای عمیق روحی و به شکل حیرت آوری آرام شوم.

 

خواب شاید بهانه است برای پاسداشت آن چه در این روزها و در این سال ها گذشت.

|+| نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 13  توسط الناز اسکندری  | 

موج ها

 

کافه ساحلی به سبک کاباره فیلم های وسترن چیده شده بود. چند مرد عروسکی، با کلاه شاپو، هر یک گوشه ای نشسته بودند و سیگار می کشیدند. انتهای سالن، یک زندان کوچک بود که یکی از مردان عروسکی، با کلاه و دستمال گردن یک کابوی، جلوی آن نگهبانی می داد. داخل زندان، به جای مرد محکوم، یک دستگاه بزرگ تهویه هوا گذاشته شده بود.

ساعت از یازده شب گذشته بود و دختر ها و پسرهای جوان، گروه گروه دور هم جمع شده بودند و می خندیدند. کافه کمابیش آرام بود و از بلندگو، آواز های هایده با درونمایه و مستی و خستگی پخش می شد. صرف نظر از قانون های اداره اماکن، فضا، کرخت تر و کشدار تر از آن بود که کسی تمایل به رقصیدن داشته باشد. ما، تنها گروه دختران از وقتی وارد سالن شدیم، تا کنار یکی از پنجره های بزرگ رو به دریا جاگیر شویم، همه نگاه ها را به دنبال خود کشاندیم.

گوشه دنج سالن، سیگارهایمان را روشن کردیم و بدون هیچ حرفی، این طرف و آن طرف به دخترهای جوانی خیره شدیم که با آرایش شدید و موهای بلوند، هر از گاه قاه قاه می خندیدند و آواز می خواندند و یا چیزی را برای کسی آن طرف میز پرتاب می کردند.

دخترک، با لباس قرمز رنگ، نیم ساعت پیش از من از در رو به دریا خارج شد. من پشت میز نشسته بودم و دریا را تماشا می کردم. موج های کوچک، مثل انگشتان یک پیانیست، روی ساحل می لغزیدند و خیلی جدی و زیبا می نواختند. گاهی، در برخورد دو موج، آبشار کوچکی تشکیل می شد و موسیقی منظره را مثل لحظات اوج یک ارکستر، پرشور می کرد.

دخترک با لباس های قرمز، مدتی برای سه جوان آن بیرون رقصید. یکی از آن ها برایش مشروب ریخت و تلاش کرد او را ببوسد. دخترک، رفت داخل ماشین و بدون این که در را ببندد مشغول آرایش کردن شد. پسرک، مدت کوتاهی بعد، هیکل درشتش را داخل ماشین فرو کرد و دختر را بوسید. بعد در حالی که الکلش را با بطری سر می کشید، مستانه فریاد زد: «عاشقتم»

 

مدتی بعد، باران، آرام آرام، باریدن گرفت. از در کشویی رو به ساحل خارج شدم و کنار ساحل دست هایم را داخل جیب کتم فروبردم. دریا طوفانی می شد. هر چند دقیقه با سر خوردن موج های بلند پاهایم را از روی زمین بلند می کردم و آرام و کوتاه، به عقب می جهیدم. در آن لحظات روحم یک رقص آرام و عمیق را می طلبید.

دخترک از زاویه دیدم خارج شده بود اما مدتی بعد، کنارم ایستاد. پرسید: دوست داری دریارو؟

نگاهش کردم. یک دختر کم و بیش بیست ساله با ته لهجه محلی، به رویم لبخند می زد.

گفتم: بله خیلی.

گفت: مال این ورا نیستی

با سر تایید کردم.

گفت: روز هم اومدین؟ الان یه کم طوفانیه.

گفتم: آره. به من باشه همین جا زندگی می کنم.

گفت: روزشو دوست داری یا شبشو؟

گفتم: هم روز و هم شب.

مدتی آرام کنارم ایستاد و به دریا خیره شدیم و بعد رفت.

دیگر خبری از انگشتان ظریف نوازنده پیانو نبود. من به رقص فکر نمی کردم. به دخترک با لباس های قرمز فکر می کردم. کم و بیش عصبی بودم. به شب عجیب او کنار سه پسر شهوت زده می اندیشیدم. به این فکر می کردم که شاید می توانستم روبه روی او بیاستم و از دنیایش سر در بیاورم.

دریا، یک بطری پلاستیکی را به ساحل داده بود و موج ها بطری را همان حوالی با خود می رقصاندند.

|+| نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 16  توسط الناز اسکندری  | 

من نام مستعار هیچ کس نیستم


این نوشته نه جوابیه است، نه تکذیبیه و نه بیانیه:

قصه دعواهای دفتر شعر جوان این روزها رسانه ای تر از آن است که با احتیاط از آن سخن بگوییم. آغاز این ماجرا، برای رسانه ها، انتشار گزارشی با نام بنده در روزنامه جام جم بود. گزارشی که من نوشتم ولی با تغییرات مورد نظر اعضای تحریریه به روی کیوسک رفت. هر کس که کوچک ترین سواد و یا حتی تجربه ای در زمینه روزنامه نگاری داشته باشد به خوبی می داند که مسؤل پاسخگو در گزارشی که بر روی کیوسک می رود دیگر خبرنگار نیست. و این بار گزارشی به نام من روی کیوسک رفته بود که تغییراتی داشت و البته در همان روز نخست انتشار، آن ها را گوشزد کردم؛ هم به روزنامه و هم به مسئولان دفتر شعر جوان.

در روزهای بعد از بنده خواسته شد علیه روزنامه و تغییرات اعمال شده حرف بزنم اما گفتم حاضر نیستم وارد این بازی شوم. رسانه دومی وارد گود شد و علیه این نهاد ادبی نوشت و نوشت، باز هم گفتم من خارج از این بازی هستم. در روزهای بعد از انتشار گزارش، که صورت گزارش مصاحبه بود حضور رسانه دوم و نمی دانم شاید سوم، جو را متشنج کرد، گفتند موضع بگیر باز گفتم خارج از این گود هستم. به صراحت گفتم دعوای شما، دعوای شما است و به من ارتباطی ندارد.

هنوز هم می گویم به من ارتباطی ندارد؛ حتی پس از این که نامم را در رسانه های رسمی این کشور به عنوان نویسنده گزارش می بینم.

هرکس که تجربه اندکی در روزنامه نگاری این کشور داشته باشد می داند، مسئول گزارشی که روی گیشه می رود خبرنگار نیست. و نیز همچنین می داند که نام بردن از انسان ها – حتی اگر خبرنگار باشند- باید با احتیاط صورت گیرد. این کشوری است که حتی نام بردن از مجرمین در آن با دستور قضایی صورت می گیرد زیرا ماجراها از خاطره ها می روند اما نام ها نه. حتی اگر مدیر دفتر شعر جوان تاکید کرده باشد که می داند گزارش او، گزارش او نبوده است باز بی ملاحظه نام بردن از نویسنده گزارش لااقل در مختصات حرفه روزنامه نگاری، عملی اخلاقی نیست.

لابد نباید به دفتر شعر جوان گلایه ای داشته باشم زیرا خودم به آن ها گفتم هر طور صلاح می دانید عمل کنید، وقتی به بنده گفتند «اگر موضعت را نگویی، از تو نام می بریم.»

لابد نباید به مسئولان سرویس فرهنگی روزنامه شرق و خبرگزاری های ایلنا و آرتنا گلایه ای داشته باشم زیرا شاید عرف آن ها با ما متفاوت باشد و در قاموس آن ها بی محابا نام بردن از خبرنگاری که مسئول گزارش روی کیوسک نیست، کاری غیر حرفه ای نباشد. حتی اگر ببینند بازتاب انتشار نام بنده در رسانه شان و دامن زدن به دعوایی که متعلق به من و آن ها نیست، این باشد که رسانه کاملا بی ربطی به سبک فیلمفارسی تیتر بزند: «خبرنگار مرد روزنامه جام جم از ترس با نام یک زن مطلب می نوشت.»و یا «خبرنگار روزنامه جام جم از ترس تغییر جنسیت داد.»

این زن یا نمی دانم شاید ضعیفه، یک نام مستعار نیست، شخصیت حقیقی است که حاضر نشد وارد گود این دعوا شود و طرف کسی را بگیرد. و طنز آمیز این که نمی دانم میان این هیاهوی مضحک، از سو استفاده از اسمم گلایه کنم یا این ژورنالیسم سخیف ضد جنسیتم.

و لابد به روزنامه جام جم نباید معترض باشم، حتی اگر مدیران رده بالای این روزنامه، در تمام این دو هفته حتی یک بار از من دفاعی نکرده باشند و تغییرات اعمال شده را به گردن نگرفته و نسبت سو استفاده نام خبرنگارشان در رسانه ها موضعی نگرفته باشند.

امروز هم که بعد از دو هفته سکوت فرار از حاشیه ها، به لطف دوستان همکار به این جا رسیده ام که نام مستعار خبرنگار دیگری باشم، لابد نباید به کسی گلایه ای داشته باشم. بنابراین نوشتم تا تاکید کرده باشم، این کشور شاعرانی دارد که برای من بزرگ و محترم هستند. آن قدر محترم که دلم می لرزد از اضطراب این که آن ها اجازه دهند نامشان وارد این بازی شود. نوشتم تا تاکید کرده باشم من از این بازی خارج هستم. هر چه تاکنون از بالاترین رده های دولتی تا کوچک ترین رده های رسانه ای، برای دفتر شعر جوان پیش آمده و یا خواهد آمد، از حوزه اختیارات و به خصوص توجهم خارج است.

حتی اگر عده ای دعوت نشده بخواهند به میدان بیایند و جو را سیاسی کنند. حتی اگر وزارت ارشاد با دفتر شعر جوان دوست بماند و یا دشمن شود. حتی اگر در میان این گود دو طرف دعوا برای هم یار کشی کنند، من حامی هیچ یک از این جریانات نیستم.

نام من، هنوز نام من است. حیثیت فردی ام را از هیچ رسانه و نهاد و ارگان چپ و راستی وام نگرفته ام که بتوانند به نفع هیچ هدفی از من باز پس گیرند.

حرف برای گفتن زیاد است. از تهمت ها و تهدید هایی که شنیدم. از صمیم قلب امیدوارم هیچگاه ناچار به بازگویی آن ها نباشم.

الناز اسکندری

سوم دی ماه 1390

|+| نوشته شده در  شنبه 3 دی1390ساعت 2  توسط الناز اسکندری  | 

رفتن

 

من یک مربی ایروبیک هستم که موهای کوتاه قرمز دارد. عصر ها، حتی اگر اندامم شغل مرا لو ندهد، کتانی و کیف ورزشی ام نشان می دهد که از کجا می آیم. باقی مواقع، وقتی با همسرم بیرون می رویم، مثل باقی زن ها کفش های پاشنه بلند می پوشم و لباس های ویژه بانوان جوان و متاهل.

نمی توان گفت زیبا هستم ولی در جمع شایسته و مرتب حاضر می شوم. دکور خانه ام زیبا و ساده است و دیگران زندگی ام را تحسین می کنند. خوب غذا می پزم. با دوستان و اقوامم رفت و آمد های متعارف دارم. همسرم کار می کند، درس می خواند و بعضی از شب ها با دوستانش به استخر و باشگاه ورزشی می رود.

من یک زن متاهل ساکن در تهران هستم که یک روز عصر بعد از باشگاه راهش را کشید و مثل خوابگرد ها سر از ترمینال اتوبوس رانی درآورد. نمی توانم برای کسی توصیف کنم که انگیزه ام از این کار چه بود چون واقعا پای برنامه قبلی و انگیزه ای در میان نبود. من یک زن معمولی هستم که یک روز عصر ناگهان در بیداری خوابگرد شد و اولین بلیط ممکن را از باجه ترمینال خرید.

شب قبل از آن ماجرا، باز یکی از دعواهای همیشگی را با شوهرم داشتیم. همسر من صرف نظر از همه خصوصیات خوب یک شوهر معمولی، یک مرد بی نهایت عصبانی است. از چیزهای کوچک بهانه می گیرد و شروع می کند به فریاد زدن. من روزهای اول، تلاش می کردم برایش توضیح دهم که می توانیم آرام مشکلاتمان را حل کنیم. تحت تاثیر توصیه هایی بودم که این طرف و آن طرف به گوش هر دختری می رسد.

بعد آرام آرام اوضاع به سمتی رفت که او فریاد می زد و من سکوت می کردم. سکوت من هیچ مشکلی را حل نکرد. او سکوت مرا به بی تفاوتی تعبیر می کرد و رفتار های عصبی اش بیشتر می شد. کم کم فهمیدم که حتی اگر بخواهم نمی توانم مقابل عصبانیتش عکس العملی داشته باشم. بعضی وقت ها حتی وقتی دعوایی نداریم یک گوشه می نشینم و به یک نقطه زل می زنم. هر بار که مادرم قصد دارد به خانه ما بیاید، سعی می کنم چیدمان بوفه ها را طوری تغییر دهم که متوجه ظرف هایی که کم شده است نشود.

همین طور مشکلاتم را از دیگران هم مخفی می کنم و تلاش می کنم یک زن خوب و متعارف باشم. کدام زنی است که دوست داشته باشد مشکلاتش را در بوق و کرنا کند و تازه زندگی هر کس از یک جا می لنگد.

آن روز عصر، مثل همیشه از باشگاه بیرون زدم و وارد خیابان شدم. تمام فکرم ناگهان یخ زد و «رفتن» تنها واژه ای بود که مثل پاندول مدام از جلوی چشمم رد می شد. این که سوار چه تاکسی شدم و یا در راهم چه مغازه هایی وجود داشتند، هیچ کدام را به یاد نمی آورم. شاید اصلا تمام راه را پیاده رفته باشم. جلوی گیشه ترمینال متصدی به من گفت: بفرمایید؟

من نگاهم را به تابلوی بالای سرش دوختم و گفتم: برای مشهد.

بلیط را برای یک نفر صادر کرد و من از ساختمان بیرون زدم. راهم را گرفتم و به خانه آمدم. لباس هایم را عوض کردم، به خانه ام نگاهی انداختم و با خودم فکر کردم برای شام چه چیزی بپزم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 14  توسط الناز اسکندری  | 

حق گرفتنی نیست

وقتی به صرافت افتادم که ساعت ها وقت گذاشتم برای نصب یک نرم افزار تازه در رایانه ام. برای عبور از فیلترینگ. آخر سر هم دیدم سرعت پایین اینترنت کشورم جواب این نرم افزار تازه را نمی دهد. نرم افزار قدیمی هم که به کلی بی استفاده شده است. یاد وقت هایی می افتم در هیچ وقت این شهر، که ما از هم سراغ آلبوم های تازه موسیقی، کتاب های تازه و نمایشگاه های هنری و علمی را می گیریم.

این روزها همه به دنبال دور زدن محدودیت ها هستیم. ذهن های ما ناخود آگاه دور زدن را آموزش می بیند. قانون را دور می زنیم. وقتی ما زن ها برای اسکی، نیاز به همراهی محارم داریم، طبیعی است که برگه های صیغه مصنوعی منتشر شوند.

وقتی قانون کشور ما، فیلترینگ است؛ طبیعی است که از در و دیوار فیلتر شکن در بیاوریم. وقتی، برای فرار از واقعیت ها، هر روز بیشتر در باتلاق سانسور فرو می رویم، طبیعی است که در کتاب رمان ببینیم «آبلیمو» و بخوانیم «مشروب». آخر هر کودکی می داند آبلیمو آدم را مست نمی کند. حتی اگر در تمام عمرش رنگ این مایع را ندیده باشد. راستی چند درصد از مردم ما تا به حال رنگ این مایع را ندیده اند؟

فرشته نامی که نمی شناسمش برای وبلاگم کامنت گذاشته بود سراسر توهین. برای وبلاگ من که هیچ وقت کامنت گذاشتن برایش نیاز به تاییدم نداشته است، خودش را سانسور کرده بود و خصوصی پیغام گذاشته بود و مرا به مبارزه طلبیده بود که «اگر جرات داری پیغامم را علنی کن!» نمی دانم این دوست با من جنگ داشت یا با خودش شرطی چیزی بسته بود. ولی تضاد موجود در گفته اش مرا به فکر فرو برد که آخر سانسور تا کجا؟ که حتی نتوانیم، آزادانه ترین نوع گفتمان این مملکت، گفتمان مذهبی حق به جانب خشن را بدون سانسور بگوییم و از دیگری بخواهیم که این کار را برایمان انجام دهد. در آخر هم واگذارم کرده بود به صاحب الزمان. انگار مثلا قاتل عزیزش را در راهروی دادگاهی که حکم به نفع او نداده، واگذار کند به ائمه.

ما چنین مردمی هستیم. روی مغزهایمان فیلتر گذاشته اند. شاید وقتی به دنیا می آییم، مغز ما را باز می کنند و یک فیلتر بزرگ روی آن می کشند تا دنیا را آن طور که در واقع هست نبینیم.

ما به اسکی می رویم. ما پارتی و میهمانی مخفی برگزار می کنیم. ما همگی می دانیم که چه چیزی آدم را مست می کند و چه چیزی نمی کند. ما موسیقی زیر زمینی داریم. ما کتاب های چاپ افست داریم. خیلی از ما گوشه خیابان، شب های دیر وقت روسپی ها را می بینیم در حالی که خودمان هم روابط بی نهایت آزاد داریم. ما از فیلترینگ اینترنت عبور می کنیم. ما بوت می پوشیم . مانتوی تنگ می پوشیم. شلوار کوتاه پا می کنیم.

 

تفاوتش با بلاد کفر این است که برای داشتن هر کدام از این ها وقت می گذاریم. انرژی می گذاریم. شاید عزت نفس و غرورمان را هم می گذاریم. وسیله برای ما هدف شده است و گاهی فقط به دور زدن قانون فکر می کنیم. همین. مهم هم نیست چه چیزی می خواهیم به دست بیاوریم. اصلا یادمان رفته است چه چیزی می خواهیم به دست بیاوریم.

 

تو را به خدا باز فریاد نزن که : حق گرفتنی است.

 

ما خسته ایم. ما آنقدر دور زده ایم...دور زده ایم...سرگیجه داریم...تهوع داریم...

|+| نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 19  توسط الناز اسکندری  | 

وصیت


وقتی دیگر نبودم

برایم نوحه نخوانید

سکوت کنید

 

برای خاطر من سکوت کنید

برای خاطر دختری که یک عمر

از صداهای این دنیا

فراری بود

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 21  توسط الناز اسکندری  | 

خواب دریا بی تعبیر نیست


باید گنجشکک اشی مشی این جا باشه تا بهش بگم روی بوم ما ننشینه. بهش بگم این بوم برای گنجشک بودن خیلی خطرناکه.

دیشب خواب دیدم. خواب دریا دیدن بی تعبیر نیست. هر خوابی بی تعبیر باشه، خواب دریا بی تعبیر نیست. داشتم شنا می کردم. مثل دفعه های پیش. ولی بر خلاف قبل، دلم از ساحل کنده نبود. یه نیروی عجیب و دوست داشتنی، هلم نمی داد تا اون دور دورای دریا. کنار بقیه بودم.

ساحل کدوم وره؟ نکنه انقدر برم جلو که نتونم برگردم؟! کوه ها رو نشون کن. همون جایی که کوه ها هستن، ساحل همون جاست. هر وقت اراده کنی می تونی برگردی.

اصلا چرا باید اراده کنم که برگردم؟ مگه همیشه توی خواب دریا، دلم نمی خواست تا تهش برم؟

نه، ببین اشتباه می کنی. کوه ها دروغن. ساحل همون وره که فقط افقش پیداست. باید بریم اون وری. کوه ها دروغن. همه دارن می رن سمت افق. سمت بی منظره دریا.

پس چرا موج ها دارن می رن سمت کوه ها؟ موج ها هم دروغن دختر. برو به اون سمتی که همه می رن.

من که کرال پشت بلد نیستم. فقط کرال سینه. همه کرال پشت می رن. انگار که زیر آفتاب دراز کشیده باشن. دستتو برسون به پای پیرمرد ژولیده و کثیف. همون که نان گذاشته روی سینه اش و خوش خوشک داره می ره سمت ساحل. هرجا بره تو رو هم می بره.

اصلا این دریا چرا آبش شفافه؟ چرا کف دریا پیداست؟ کف پای خواهرم خورده به کف دریا. من ولی دارم غرق می شم. آخه چرا؟ من که کنار اون ایستادم. اون که هم قد منه...

اصلا شما می بینید کنارمون داره یک گرداب شکل می گیره؟

نه. هیچ کس نمی بینه.

تو رو خدا انقدر نرید به سمت اون ساحل لعنتی. برگردید نگاه کنید. همین الان پشتمون یه گرداب شکل گرفت. شاید بزرگ بشه. شاید بیاد و ببلعمون.

دچار توهم شدی دختر. گرداب دروغه. این دورو برا تا حالا سابقه نداشته گرداب بشه.

خوابم با قدم زدن روی شن های ساحل تموم می شه...در حالی که میون اون همه دوست و فامیل تنها هستم.

 

حالا هم دلواپس گنجشکک اشی مشی هستم. قلبم به قلب داش آکل که از دیشب روی صفحه تلویزیونه نزدیکه. دوست دارم براش گریه کنم.

 و اون چند تا جمله که زینب ساداتیان روی دیوارم نوشت، همین طوری بغضای این یک هفته رو از گونه هام سرازیر کرد.

مثل همیشه عاشق نوشتن های زینبم. دوست دارم بگم تو خودت یکی از اون پیامبرا هستی دختر!


نوشته زینب ساداتیان:

الناز، بعد سالها آمدم اینجا روی صفحه ات. همیشه روی تایم لاین بودی. با یک استتوس به روز. اما حالا در بهت عکست هستم. نارنجی جان. لباس نجات به تن کرده ای که انگار این لحظه را برای همیشه در ذهن همه ی بیننده های این صفحه ثبت کنی که "من دخترک رنگینی هستم، که غرق نخواهم شد، در هیچ کجا و هیچ چیز" بعد یک مرتبه همین دخترک قصه ی داخل عکس، می افتد توی حوض نقاشی. رنگها نوچ می شوند. شبیه آب نبات آب شده. تو در آخر قصه در تمام این نوچی شیرین غرق خواهی شد. هر چقدر هم این لباس نجات نارنجی به بیننده ی این عکس بخندد.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 17  توسط الناز اسکندری  | 

شاعر نیستم

در کشوری که شعر را می خرند و می فروشند، خوشحالم که شاعر نیستم. خوشحالم که بیرون گود ایستاده ام و دعواها را تماشا می کنم و قطعا می دانم هیچ گاه وارد این چال میدان نخواهم شد.

دلم برای تن نحیف شعر می سوزد، برای تن نحیف شعر، نه آن چه میان کاغذ ها پشت هم ردیف می شود و به یقین، چیزی از آن برای فرزندانمان باقی نخواهد ماند.

این شعر است، واژه است. شوخی نیست. دل های پر از کینه از تاریخ می رود، اما از واژه نمی رود. تاریخ را فاتحان می نویسند، اما واژه مجال فتح نیست. می شود که کاروان واژه از زمانه ما تهی برود حتی، ولی با بار دروغ برای نسل های بعد نمی رود.

این کشور شاعرانی دارد، که هنوز زنده اند. شاعران واقعی که من هرگز، هرگز، به هیچ قیمتی، حتی حق التحریر ناچیز هیچ روزنامه ای، حاضر نیستم نامی از آن ها ببرم و به جبهه ای جریانی، چیزی وابسته شان بدانم.

نام های بزرگی، که برای دهان بسیاری از ما بسیار بزرگ هستند. شاعری که خود من، همین اواخر، لیست کتاب های توقیفی اش را بیرون آورده ام و آرام آرام در رسانه ام به اطلاع عموم می رسانم.

شاعرانی که همین اواخر، صدای اعتراضشان را نسبت به مدیریت شعر، خود من منتشر کرده ام. بله، به ارشاد نقد هایی وارد می دانم. به سیاست های یک بام و دو هوای ارشاد، که این روزها هیچ کس نمی داند، دوست او است یا دشمن او.

بله ارشاد، جایزه ای را در لیست اقدامات افتخار برانگیز هفته کتاب قرار می دهد که داوران آن، به تصریح خودشان کتاب های توقیفی دارند.

هیچ گاه از خواندن لیست بلند بالای برنامه های هفته کتاب، ذوق زده نشده ام و پیش از این هم نوشته ام که :«پس خروجی اش کو؟»

جایزه کتاب شعر جوان، یادواره قیصر امین پور هم به عنوان برنامه ای که در این لیست پر افتخار قرار داشته است، باید پاسخگو باشد. شاید نه به من، که به داوران بزرگ و پر افتخارش. اگر من باشم، این جایزه را از این لیست بیرون می آورم.

جایزه قیصر امین پور را از لیست نمایشگاه های کتاب کنار خیابان که در کنارش آویز موبایل می فروشند، و نشست های تخصصی که همه در آن چرت می زنند بیرون می آورم.

 

هیچ گاه در هیچ گزارشی ننوشتم، «شعر سیاه». شعر سیاه از نظر من شعری است که سخن سراها در سراسر تاریخ ادبیات این مملکت می سرایند. برای تفقدی، سله ای...حتی توجهی.

هیچ گاه در هیچ گزارشی، نامی از فلان مدیر ارشاد نبردم، زیرا که می دانم دعوایش با که، سر چه است.

هیچ گاه در هیچ گزارشی، نامی از شاعر برنده ای نبردم. او را به هیچ جریانی منصوب نکردم. مگر بازتاب ملایم صدای شاعری، که بود، اما نه آن قدر تند.

هیچ گاه در هیچ گزارشی، سخنان هیچ شاعر جوانی را کوتاه نکرده ام. که نقدش را بگویم و تعریفش را به صلاحدید خودم از صدا و سخنش حذف کنم.

...

ادامه دادنش وارد شدن به این گود نیست؟ که همیشه از آن فراری بوده ام...


|+| نوشته شده در  یکشنبه 13 آذر1390ساعت 11  توسط الناز اسکندری  | 

بی عشق
در این دنیا زن هایی زندگی می کنند

که بیوه می شوند

پیش این که طعم عشق را چشیده باشند.

مادران دلسوز

پرستاران تمام وقت

کدبانو های بی رقیب


قصه غم انگیزی است

این که همیشه تنها باشی

و ناگهان یک روز

فقط یک روز بعد از چهل سال،

روی جنازه همسرت

تنهایی هایت را به نمایش بگذاری

و مردم ناگهان

همان یک روز

به صرافت تنهایی ات بیافتند


قصه غم انگیزی است

بیوه شدن

وقتی هرگز عاشق نبوده باشی

|+| نوشته شده در  جمعه 11 آذر1390ساعت 18  توسط الناز اسکندری  |