تبليغاتX
سومینا
برگ نخست سومینا | آرشیو تراوشات | نامه به مقصد نویسنده
زنده باد میرامار زنده باد دی گراسو

زانوهام رو بغل می گیرم و ناخنم را می جوم.زیر چشمی نگاهم می اندازی.که یعنی:نا امیدم کردی.

و من یاد قول و قرارمان می افتم.ناخنم را تف می کنم بیرون. قرار بود اگر ناخنم را بلند کنم برایم یک مثنوی نفیس بخری!

آن روزها از این که ارتباط بین مثنوی و ناخن جویدن را فقط خودمان دوتا می دانستیم توی دلمان قند آب می شد.زندگی بدون راز زیبایی ندارد.

اما امروز دیگر توی دلمان هیچ چیز آب نمی شود،چون او پچ پچ های آخر شبمان را از ما گرفته است.همیشه پشت در گوش می ایستاد،فکر می کرد نقشه می کشیم بیرونش کنیم.

کتاب هات را گذاشته ای جلویت و سعی داری یک چیدمان قشنگ دربیاوری.امشب حبسمان تمام می شود.درست دو هفته بعد از کتاب ها،ما هم به انباری تبعید شدیم.برای سه شبانه روز.مادر انگار دلش از سنگ شده .حتی وقتی او خانه نیست،غذای درست و حسابی برایمان نمی آورد.تو سکوت کردی.سه روز است حرف از دهانت در نمی آید.ومن از سکوتت می ترسم.بعد از آن عصر دیگر وقتی فریاد نمی زنی احساس بی پناهی می کنم.همان عصر که آمد خانه و گفت که باید به خاطر سرپرستی از ما،خانه به نامش شود.و تو در تاریک روشن غروب رگ گردنت متورم شد.برای اولین بار فریاد کشیدی.و او ناگهان به صرافت این افتاد که تو هم وجود داری.شام نخورده رفت داخل اتاقش و در را بست.از فردا شروع کرد به مسخره کردنت.سبزی پشت لبت،صدات،قلدربازی های بی نتیجه ات،کتاب هات،بچه ننه بودنت.مادر را هم مسخره می کرد.و وقتی نوبت به من رسید و شدم میوه ای که در حال رسیدن است، دیگر طاقت نیاوردی.متهمش کردی،به ناپاکی،به طمع.و من آن شب فرق محرم و نامحرم را فهمیدم.بین فریاد هایت فهمیدم که آن همه آبنبات که اوایل برایم می خرید چه قدر تلخ بوده اند!

مثل دیوانه ها از عصبانیت می خندید.و من دوست داشتم که صدا شوم و بروم داخل حنجره ات.آخر به من گفته بودی که می خواهد خانه را صاحب شود.می خواهد نگذارد که درس بخوانیم،بزرگ شویم،فکر کنیم...و من کم و بیش حرف هایت را فهمیده بودم و خون در رگهایم به جوش آمده بود.از همان شب دیگر کوتاه نیامدید.او می شکست،تو می شکستی.بساط هر شبمان بود.کتک می خوردی.خودم را می انداختم رویت.هر دو کتک می خوردیم.شب ها توی آغوشت نمی فهمیدم که هق هق گریه هایم کی تبدیل به نفس های عمیق و یک خواب سنگین می شود.فردا دوباره نمی ترسیدیم.دوباره کتک می خوردیم.کمربند در هوا می چرخید،عقب عقب می رفتی می خوردی به میز،ظرف های رویش می ریخت و می شکست.گلدان را پرت می کرد طرفت.در را می کوبیدی از جا در می رفت.

یک شب بعد از دعوا به نفس نفس افتاد.شروع کرد به حرف زدن.لحنی داشت که معلوم نبود دستور است یا التماس:گفت:« صلاحتان را می خواهم.»مادر را شاهد آورد.نگذاشتی مادر ببوسدت.گفت :«می خواهم جناب سرهنگ شوی» کتاب فلسفه را گرفتی توی صورتش.گفتی:« به خودم مربوطه».نفهمیدم نفسش جا آمده بود یا از حرف تو عصبانی شده بود.دوباره شروع شد.

حرف تو که عصبانیت نداشت.همیشه به خود آدم بیشتر مربوط است که بخواهد چه کاره شود تا به پدر ناتنی آدم!

دو تا کتاب را با زاویه نود درجه می گذاری روی بقیه و طرح خانه تکمیل می شود.شروع می کنی کنارش یک خانه دیگر ساختن.

این  اواخر به جان همسایه ها هم افتاده است.آنها فقط دل می سوزانند،یا شاید هم این وسط طمعی دارند.مثلا خلاص شدن از شر ما.جدا کردنمان از هم. آنها  دلداریت می دادند و می گفتند :«نگذار خانه را از چنگ مادرت در بیاورد.»راه شکایت یادت می دادند.رگ گردنت را متورم می کردند.

و او می رفت با لگد می کوبید به درهاشان و می گفت که می خواهید زن بیچاره را سکته دهید.می گفت «می خواهید خانه خرابمان کنید!»

یک شب مادر رفت افتاد به پایش.گفت:«بیا تو مرد.بی ابرویی نکن.»

گفت:«درد و درمان ما توی این خراب شده است،بیا تو»

اما او پناه برد به جناب سرهنگ طبقه بالایی.می نشستند پای بساط تریاک و ازبرد حنجره شان برای هم لاف می زدند.

امشب حبسمان تمام است.امشب منتظر می مانم تا بعد از خلاصی دوباره فریاد بزنی.دوباره پشت حنجره ات پناه بگیرم.دوباره فریاد بکشم.

امشب دعا می کنم دوباره فریاد بزنی.نه فقط به خاطر اینکه من هم جرات کنم فریاد بکشم.نه همه اش این نیست.اگر فریاد نزنی احساس می کنم حرف آن شبت جدی است.

همان شب که گفتی می روی!

به من گفتی بین تو و مادر یکی را انتخاب کنم.

من و تو اختلافاتی داریم.یکی اش همین با مادر بودن و با مادر نبودن است.خودت همیشه می گویی خوبی رفاقت خواهر و برادری به این است که تفاوت جنس ها نه طمع می آورد ونه جدایی!

امشب دوباره فریاد بزن.بگذار هم تو را داشته باشم و هم مادر را.

هر چه قدر می خواهی فریاد بزن .تا هر قدرکه غرور لگدمال شده و کمربند مال شده ات را دوباره بدست بیاوری.

همه جای این خانه برای ماست.حتی زیر زمینش!

نرو

|+| از تراوشات الناز جمعه 12 تیر1388 هنگام 10:27 بعد از ظهر | 
طعم گس فریاد
سنگینی سینه ام برای بودن یک دلیل می خواهد...

من که از آن گازهای لعنتی زیاد استشمام نکردم

وتمام مدت در خیابان آتش روشن بود

و در آن زیرزمین نمور غریبه

پسری که گلویش پر از ترکش بود

سیگارهایش را بین مردم پخش می کرد.

سنگینی سینه ام برای بودن یک دلیل می خواهد

یک دلیل!

محکم تر از سابقه برونشیت

یا حتی آن بخار طعم دار.

یک دلیل

مثل هفته ها بغض

یا سالها فریاد

|+| از تراوشات الناز یکشنبه 31 خرداد1388 هنگام 12:22 بعد از ظهر | 
هزار و پانصد پروانه
 

یک برداشت خام از سرمشق:"سراب"کلاس نویسندگی خلاق

 

سراپایش هیجان بود.مدام ساعت نگاه می کرد.نیم ساعت وقت داشتیم ولی نمی توانستم حرفی پیش بکشم.حواسش با من نبود.

آداب مهمان نوازی حکم می کرد سکوت را بشکنم.

-بیا و بی خیالش شو..

-چی؟دارم لحظه شماری می کنم!

-انقدر که تو دنبال این چیزایی آدم دلواپس می شه.

-یه قسمتیش هم دلواپسیه.

-خوب که چی؟آخرش که چی؟

به فکر فرو ررفت:خوب چه کار کنم عاشقشونم.

گفتم:اینم شد عشق؟هزار تا پروانه داشته باشی یا هزارو یکی چه فرقی داره؟می تونی تصور کنی اصلا هزار و پونصدتا اند...تو که نمی شماری!

خیره شده بود به من.

گفتم:نمی فهممت!

گفت:پاشم برم راحت تری.

گفتم:متنفر نیستم!نمی فهمم.

کیفش را پرت کرد روی کاناپه و دوباره نشست.عصبی شده بود.

گفتم:اونجایی که قرار گذاشتی خطرناکه.یه وقت یه بلایی سرت بیاد...می خوای بیام؟

گفت:بار اولم که نیست

خنده روی لبش نشست.با خودم گفتم خدارو شکر به دل نگرفته.

گفت:عکسشو واسم میل کرده.محشره ترکیبی از سفید و طلایی.انگار قلمکاری شده.می گه از آفریقا شکارش کرده.

گفتم:وقتی همه پروانه های دنیارو داشتی بعد چی می شه؟

نمی خواستم سرزنشش کنم.همدردی می خواستم.می خواستم کمک کند معنی چنین علاقه ای را بفهمم.

بلند شد کیفش را انداخت روی دوشش.

گفتم:نمی خواستم مسخره کنم...من فقط نمی ف...

گفت:تو که هیچ کدوم از پروانه های دنیا رو نداری چی؟چی داری؟هان؟!

گفتم:دیوونه.خیلی خری...کجا؟

گفت:با فرهیختگیت تنها بمون.

در را بست و رفت

نمی خواستم سرزنشش کنم.حبابی از خلا داشت داخل مغزم رشد می کرد.دنبال راه حلی برای آن می گشتم.

|+| از تراوشات الناز سه شنبه 22 اردیبهشت1388 هنگام 9:8 بعد از ظهر | 
 

 مرثیه ای پدرانه و دخترانه برای وطنم

 

بگذار قدم زنان و شرمنده بگذرم

از سکوت ساکت روزنامه عصر

در صحرای سرد آگهی

در صحرای سرد تسلیت

===

بر من و دخترم

از پشت پنجره

راهی گشوده اند

تا جشن شمارش شلاق

بر پوست ابریشمین تو

ای پسر عموی درختان

نگاه کن پسر عموی سپیدار

نگاه کن صدای رعشه جنگل

ما پنجره مان را گشوده ایم

تا آفتاب گل آلود را

بر آیینه بنشانیم

با ما خطوط خسته ذهن دختران نابالغ

در روز نامه های دولتی پیر می شود

چرا که در هراس نیافتن تو پسر عموی گیاهان

می ترسم از

یائسگی درختان و دختران

 

از بیژن نجدی

با اندکی دستکاری

|+| از تراوشات الناز سه شنبه 22 اردیبهشت1388 هنگام 7:39 بعد از ظهر | 
رهایی در بند ...در بند رهایی

«رهایم کن از این رهایی در بند

از این قرار بی سامان

از این نفس های بی هوا

از این سفرهای بی جا وجاده

...

واژه نمی پوشاندم،و من مثل یک جنین در خود فرو رفته ام،نه آنقدرها پاک،نه آنقدرها بی فلسفه.

مثل یک جنین از بی واژگی در خود فرو رفته ام...از سرمای سکوت...از سخن های بی مخاطب و از روزنه های ...از روزنه های مشکوک.

 

دست به سینه نشسته است رو برویم.سرش پایین است و ذهن درهمش را میان کفپوش اتاق تفسیر می کند.شاید خاطراتش را میان لوزی های کفپوش دفن می کند.انگشتانش را لابلای هم فرو کرده و انعطاف عضلاتش را مدام چک می کند.مثل یک قهرمان المپیک که برای آخرین پرتاب آماده می شود.نگاه من اما در ابعاد اتاق می دود.میز ،تابلو،ساعت،کفپوش،آدم ها،زاویه کاملا نود درجه دو دیوار،که حس ملال می دهد.که آخر دنیا چه قدر نزدیک است،چه قدر تیز ،چه قدر ساده...به فلسفه آفرینش فکر نمی کنم.نه!آنقدر ها دور نیستم...ذهنم از پرسپکتیو اتاق دورتر نمی رود...همین نزدیک ها هستم...نزدیک سرهای در سینه فرو افتاده

فلسفه آفرینش!چه سوژه روشنفکرانه ای...من چه قدر دورم از فکر های نورانی...از روزنه های نورگیر کلبه روستایی..طوسی دیوارهای این اتاق،به اندازه تمام قطب سرد است.و شکست زاویه ها به اندازه یک جنین بی فلسفه و سکوت آدم ها به اندازه یک عشق بلندپروازانه،بی هیاهو.

امروز از آن روزهاست،از آن روزها که سطح هوشیاری ات از معاش فراتر نمی رود و نمی خواهی که برود.می خواهی این پایین میان موهای در هم تنیده مرد روبرویی سرگردانی ات را تماشا کنی و خیال کنی که او هیچ وقت یک قهرمان المپیک نخواهد شد.هرچه قدر هم که انگشتانش را بکشد...هیچ قهرمانی از این در بیرون نخواهد رفت و المپیک فقط در قاب تلوزیون قابل درک است.امروز از از آن روزهاست که به خودت نهیب می زنی و خودت هم دیگر مورد توجه خودت نیستی...سطح هوشیاری امروز پایین است،مثل سطح دریا زمان جذر که تمام تفاله هایش را تف می کندبه تن ساحل.

دریا دل می زند به دریا و دست از عشقبازی کودکانه اش می کشد و بزرگ می شود...به اندازه عمق دریا بزرگ می شود و به اندازه اندوه ساحل وسیع...

ساحل وسیع می شود.به اندازه ردپای خدا وسیع می شود.این آغاز رهایی است.رهایی تصاحب گر از فعل تصاحب و رهایی تفاله ها از سرگردانی ماه...

ورهایی

رهایی...

رهایم کن از این رهایی در بند

آغوش بی دریا...

رهایم کن

...»

|+| از تراوشات الناز پنجشنبه 22 اسفند1387 هنگام 1:50 بعد از ظهر | 

هنوز زنده ام

 

 

            آخرین لباس را گیره زد.آفتاب تیز تیز می تابید.چشم ها را بست و گوش سپرد به صدای نسیم.چشم باز کرد،دید سبد لباس ها روی آسفالت داغ پشت بام غلت می خورد.

در پاگرد،پرنده درون یک قفس آهنی به او زل زده بود.هنوز زنده بود.دو سال پیش همسایه طبقه پایین اسباب برده بود و جایش گذاشته بود.مامان گفته بود:"پرنده بدون جفت می میره".بابا خواسته بود برایش یک جفت بخرد.ولی قفس که منتقل شده بود به پاگرد پشت بام،کم کم یادش رفته بود.رگه های نور از چند جا سر کشیده بودندو قسمت های از رده خارج زندگی را نور پردازی می کردند.آهن زنگ زده ها،صندلی های شکسته،پنجره های قدیمی.خم شد و قفس را از روی چرخ خیاطی کهنه برداشت.آب و دانه اش را نو کرد ودوباره گذاشت روی چرخ خیاطی.

چشم هاش را یکی یکی بست و باز کرد و پلک هاش خاکستری شدند.لب هاش را برد نزدیک آیینه.پرچه ی صورتی براق را به آن ها کشید.بعد هم مانتو و روسری.

       روی کیک یک لایه ژلاتین صورتی براق بود.پروانه چتر داخل بستنی اش را بیرون کشید،برد طرف دهانش و گفت:"همونه،دیدیش؟..کنار دست مامان تارا ایستاده.اسمش ماهرخه"

     -دیدم.به قیافش نمی خوره.

پروانه نگاهی به سر تا پایش انداخت:نکنه می خواستی جاروی پرنده اش همراش باشه؟

     -خوب حالا چه کارا می کنه؟

     -چیز خاصی نیست.چند تا کارته که می چینه...

تارا با دست اشاره کرد همه دور کیک براق صورتی اش جمع شوند.دختر ها بلند بلند می خندیدند و جیغ می کشیدند.ماهرخ بشقابش را داد دستش و گفت:"عزیزم می شه بذاریش روی میز؟"واز دست بشقاب که خلاص شد کمک کرد شمع ها روشن شوند.او به بشقاب نگاه کرد.یاد جاروی پرنده افتاد،خنده اش گرفت.چشمش افتاد به پروانه که داشت او را می پایید.

     -سحر می خوای...

     -فوت

شمع ها خاموش شدند.

    -سحر اگه بخوای بش می گم...

لایه براق ژلاتین تکه تکه می شد.

    -پروانه فکر می کردم یه همچین آدمی باید یه جورایی باشه!

    -چه کار به مدلش داری.من تاییدش می کنم.خودت می دونی تا نبینم باورم نمی شه...

دستش را گذاشت توی دست ماهرخ.صورتش را برد نزدیک.

   -ماهرخ جون،این دوست من...می شه براش یه فال بریزی؟

ماهرخ چشم دوخت به صورت سحر. اما گفت:پروانه جون.آخه الان؟

      اتاق خواب تارا تاریک بود.ماهرخ دست برد طرف کیفش،انگار که بخواهد یکی از عکس های کیف پولش را نشان بدهد.

   -گمشده داری؟

سحر برگشت طرف پروانه.

   -بی خود نگاه نکن!بیرون برو نیستم...آهان،نکنه داری کلک؟

شاخه های درخت می خوردند به پنجره.کارت ها داشتند بر می خوردند.سحر ایستاد.

   -چی شد؟

   -باد گرفته

   -سحر خانم از من می ترسی؟

   -نه..نه..چه حرفیه؟...باید برم...ممنون...

   -سحر چته؟باد مگه چیه؟ترسیدی؟!

   -نه ببین...باید برم...رخت پهن کردم،گیره نزدم.

پروانه دست هاش را بالا پایین می برد"ماهرخ جون تورو خدا می بخشی."

   -نه بابا.خواهش می کنم.گفتم که وقت مناسبی نیست.

سحر،تارا را بوسید.کیف پولش را در آورد.ماهرخ چشم غره رفت.

پله های پشت بام را دوتایکی بالا رفت.پرنده لابه لای خرت و پرت های از رده خارج زندگی به دانه ها نوک می زد.هنوز زنده بود.رخت ها به بند گیر بودندو آرام ارام خیس می شدند و سبد همچنان غلت می زد.

|+| از تراوشات الناز یکشنبه 22 دی1387 هنگام 12:11 بعد از ظهر | 
از تنهایی

کریم رفته بود بازار.گفته بود وقتی بر گردم میام می شینم پای صحبتت.گفته بود:"می آم می شینم پای منبرت".و قش قش خندیده بود

توی باغچه قدم می زدم.داشتم فکر می کردم باید به او چه بگویم.جمله هایم را مرتب می کردم.گوشه روسریم گیر کرد به خارهای بوته گل محمدی که گوشه دیوار در هم پیچیده بود،کشیده شد وسنجاقش در رفت. نزدیک بود از سرم جدا بشود.از وقتی موهام به سفیدی زده،روسری را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم.حقیقتش این است که حوصله گره بزرگ روسری را  که زیر گلویم مچاله می شود ندارم.

شمعدانی ها صف کشیده بودند کنار حوض.با دستم آبشان دادم.بوی خاک بلند شد.صدای اذان از دوردست به گوشم رسیده بود.وضو گرفتم.یک نوه دارم که از بقیه شیرین زبان تر است.اسمم را گذاشته"مامان سجاده ای".تازگی نمی توانم به سرعت قبل نماز بخوانم،کمرم یاری نمی کند.یاد کاهل نمازی های جوانی هم افتاده ام.خوف برم داشته.همیشه چند رکعت نماز قضا می خوانم.نوه هام خیلی کوچک هستند.فکر می کنند من همه طول تاریخ یک پیرزن تنها بوده ام.یک مادربزرگ خوب و آرام مثل پیرزن سریال "خونه مادر بزرگه".به من احترام می گذارند و گاهی هم از سر و کولم بالا می روند.من بدم نمی آید اینقدر محبوب باشم،اما گاهی دلم می خواهد زودتر بزرگ شوند و بپرسند تا برایشان از جوانی هایم تعریف کنم.از وقتی که حیاط خانه پدری را روی سرم می گذاشتم.دلم می خواهد برایشان تعریف کنم،اوایل بلوغ....استغفرالله...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود...

این کریم فرزند آخرم است،هنوز پای سجاده بودم که رسید.

گفت:قبول باشه.

گفتم:قبول حق،آقا

لباس هاش را از کیسه در آورد و روی سجاده ام پهن کرد.گفتم:مبارکه، انشالا لباس دامادی.

گفت :ایشالا.

گفتم: این شلواره تنگت نیست مادر؟

گفت:دوره زمونه صرفه جوییه.

گونه اش را لمس کردم.خیره شدیم توی چشم هم.شاید یک لحظه طول نکشید.سرش را انداخت پایین.

خواستم بگویم "این دختره به دردت نمی خوره"خواستم بگویم"غریبه س" ،"سنگین رنگین نیست".

اما نمی دانم چرا یاد جوانی های خودم افتادم.اوایل بلوغ...آن بهار فراموش نشدنی...استغفرالله...چه می گویم؟...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود.

|+| از تراوشات الناز شنبه 21 دی1387 هنگام 3:57 بعد از ظهر | 
هاشور بزن شعرهایم را

من به تکرار رسیده ام

مثل یک پرگار...

هاشور بزن مرا

و همه شعر هایم را

تا واژه کم کم رنگ ببازد

تا من آرام آرام محو شوم!!!!!

|+| از تراوشات الناز یکشنبه 9 تیر1387 هنگام 1:52 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar